تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
بدن اين پسر به اذن خدا بيرون شده‌اى ، به اذن خدا دوباره به بدن او برگرد كه من ادريس پيامبرم ! پس روح آن پسر به اذن خدا بر بدن او برگشت ، همين كه آن زن سخن ادريس و گفتهء او را كه من ادريسم شنيد و نگاهى به پسرش كرد كه پس از مرگ زنده شد ، گفت : گواهى مىدهم كه تو ادريس پيامبرى ! و از خانه بيرون شد و با صداى بلند ميان شهر فرياد برآورد : مردم ! بشارت باد شما را به گشايش در كارتان ! كه ادريس وارد شهر شما شده است ! و ادريس عليه السلام رفت و در همان جايى كه پادشاه ستمگر اول مىنشست ، جلوس كند ، ديد آنجا تلى است و گروهى از مردم شهر به نزد او جمع شدند و گفتند : اى ادريس ! مگر در اين بيست سال كه ما درمانده شديم و گرسنگى و شدت ما را گرفته بود دلت به حال ما نسوخت ؟ ! اينك از خدا بخواه تا آسمان بر ما ببارد ! ادريس گفت : نمىشود . تا آن پادشاه ستمگرتان و تمام مردم شهر با پاى برهنه نزد من بيايند و اين درخواست را از من بكنند ! اين خبر به پادشاه ستمگر رسيد پس چهل مرد فرستاد نزد ادريس بيايند آنها آمدند و گفتند : پادشاه ستمگر ما را فرستاده است تا تو را نزد او ببريم ! ادريس بر ايشان نفرين كرد ، آنها مردند . پس آن ستمگر پانصد مرد ديگر فرستاد تا او را نزد وى ببرند ، آمدند و گفتند : اى ادريس ! پادشاه ستمگر ما را فرستاده است تا تو را نزد او ببريم . ادريس به ايشان فرمود : به اين جاى خاك افتادن يارانتان نگاه كنيد ! گفتند : اى ادريس ! بيست سال ما را از گرسنگى كشتى ، بعد از آن مىخواهى ما را با نفرين