تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١
خداى عزّوجلّ به او وحى كرد كه از او فاصله بگير ! و از آن شهر بيرون رو ، و مرا با او تنها بگذار ! به عزت و جلالم سوگند كه فرمان خودم را دربارهء او اجرا مىكنم و سخن تو را دربارهء او قطعى مىسازم و آنچه را كه به تو مأموريت دادم به عمل در مىآورم ! ادريس عليه السلام عرض كرد : پروردگارا ! من درخواستى دارم ! خداى عزّوجلّ فرمود : بخواه تا عطا كنم ! عرض كرد : من از درگاه تو مىخواهم كه بر مردم اين شهر و اطراف آن و داخل آسمان باران نبارد تا من از تو بخواهم ! خداى عزّوجلّ فرمود : اى ادريس ! در آن صورت اين شهر ويران مىشود و كار بر مردم دشوار مىگردد و گرسنه مىمانند . ادريس عليه السلام گفت : اگر چه ويرانه شود و مردم در تنگنا و گرسنگى بمانند ! خداى عزّوجلّ فرمود : من خواستهء تو را عطا كردم و تا درخواست نكنى آسمان بر ايشان نخواهد باريد ، و من سزاوارترين كسى هستم كه به عهد خود وفا مىكنم ! ادريس عليه السلام به ياران خود درخواست خويش را از درگاه خدا مبنى بر نيامدن باران بازگو كرد . و آنچه را كه خداوند به او وحى كرده و وعده داده بود كه تا او درخواست نكند باران بر مردم نبارد همه را گفت . و نيز به ايشان گفت : اى مؤمنان ! از اين شهر به شهرهاى ديگر برويد ! آنها كه بيست نفر بودند از آن شهر بيرون شدند و در شهرها پراكنده شدند و خبر ادريس عليه السلام كه از پروردگارش چه درخواست كرده است بين مردم شهرها پيچيد و ادريس عليه السلام به غارى در كوه بلندى رهسپار شد و به آنجا پناه برد و خداوند فرشته‌اى را بر او گمارد ، هر شامگاه خوراك او را مىآورد . خداوند عزّوجلّ در آن موقع از روى خشم سلطنت آن پادشاه