شخص اعتراضى داشت ، به خدا سوگند كه اگر من تنها با يك نفر باشم بر ضد او قيام مىكنم . « 1 »
65 - از ابوهذيل نقل كرده است ، مىگوى : ابوجعفر عليه السلام به من فرمود :
« ابوالهذيل ! شب قدر بر ما پوشيده نيست ، فرشتگان در آن شب به گرد ما مىگردند . » . « 2 »
66 - همو به اسناد خود از ابوعبداللَّه عليه السلام نقل كرده است ، مىگويد : در سراى ابوجعفر عليه السلام يك قُمرى بود ، امام عليه السلام شنيد كه او فرياد مىزند ، فرمود : « آيا مىدانيد كه اين قمرى چه مىگويد ؟ » گفتند : خير . فرمود :
« مىگويد : شما را از دست دادم شما را از دست دادم ، آن را ما از دست مىدهيم پيش از آن كه تو از دست دهى . » سپس دستور داد آن را سر بريدند . « 3 »
67 - از قول ابوالفتح يحيىبن محمّدبن حيّاى منشى با يك واسطه نقل كرده است ، مىگويد : بين مكه و مدينه بودم ناگهان سياهيى از بيابان به چشمم خورد كه گاهى ظاهر و گاهى غايب مىشد تا اين كه به من نزديك شد ديدم يك پسر هفت يا هشت سالهاى است .
به من سلام داد ، جواب سلام او را دادم ، پرسيدم : از كجا مىآيى ؟ گفت :
از جانب خدا ، گفتم : به كجا مىروى ؟ گفت : به سوى خدا . مىگويد :
پرسيدم : براى چه مىروى ؟ گفت : براى خاطر خدا . گفتم : چه توشهء راهى دارى ؟ گفت : تقوا . گفتم : از چه قبيلهاى ؟ گفت : مرد عربى هستم . پرسيدم :
هامش
( 1 ) - كشف الغمّه : 2 / 139 .
( 2 ) - همان .
( 3 ) - همان .