انداختم و خواب از سرم رفت و همچنان فكر مىكردم و با خود مىگفتم :
به سمت كدام گروه بروم ؟ به سمت مرجئه كه چنين مىگويند ، و به طرف قدريّه كه چنان مىگويند . و به سوى حروريّه كه چنان عقيدهاى دارند ، و به جانب زيديّه كه چنين مىگويند همهء آنها عقايد باطلى دارند ! من در اين باره فكر مىكردم كه مناديى ندا داد و ناگهان در را كوبيدند ، گفتم :
كيست ؟ گفت : فرستادهء ابوجعفر عليه السلام . بيرون رفتم ، گفت : ( مولايت را ) درياب !
جامههايم را برداشتم و رفتم ، همين كه وارد شدم ، فرمود : « نه به سوى مرجئه ، نه قدريّه ، نه زيديّه و نه به سوى حروريّه ، بلكه به سوى ما بيا ! و تنها به اين خاطر مانع از ورود تو شدم ! » پس من هم چنان كردم و بدان معتقد شدم . « 1 »
63 - از مالك جهنى نقل كرده است ، مىگويد : خدمت ابوجعفر عليه السلام نشسته بودم و به آن حضرت نگاه مىكردم و با خود مىانديشيدم و مىگفتم : خداوند تو را بزرگ و گرامى داشته و بر خلق خود حجّت قرار داده است ! توجهى به من كرد و فرمود : اين امر بالاتر از آن است كه تو فكر مىكنى ! » . « 2 »
64 - از جابر نقل كرده است ، مىگويد : از ابوجعفر عليه السلام شنيدم كه مىفرمود : « كسى بر هشام خروج نمىكند جز اين كه او را بكشد . » ما اين سخن امام عليه السلام را براى زيد نقل كرديم ، گفت : من شاهد بودم كه در نزد هشام رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را دشنام مىدادند ، و او نه رد مىكرد و نه به آن
هامش
( 1 ) - كشف الغمّه : 2 / 139 .
( 2 ) - همان .