شما هستند ، طولى نكشيد كه دوازده نفر شبيه مردم هند و بر تنشان قباهاى تنگ و كوتاهى داشتند ، سلام دادند و گذشتند .
پس بر ابوجعفر عليه السلام وارد شدم ، گفتم : اين كسانى را كه از خدمت شما رفتند ، نشناختم ، آنها كه بودند ؟
فرمود : « آنان گروهى از برادران جن شما بودند . » پرسيدم : آنها براى شما ظاهر مىشوند ؟
فرمود : « آرى آنها هم مانند شما در حلال و حرام خود بامدادان نزد ما مىآيند . » . « 1 »
61 - « 2 » همو به اسناد خود از امام صادق عليه السلام نقل كرده است ، مىگويد :
« روزى كه پدرم محمّدبن علىّ عليهما السلام در آن روز از دنيا رفت ، نزد وى بودم به من سفارش هايى دربارهء غسل و كفن خود و ورود به قبر خويش كرد .
گفتم : پدر جان ! به خدا سوگند از روزى كه مريض شديد هيچ گاه از امروز شما را خوش سيماتر نديده بودم . فرمود : پسر عزيزم ! مگر نشنيدى كه علىّبن حسين عليهما السلام از پشت ديوار صدا مىزد : يا محمّد ! زود بيا ، بشتاب ! » . « 3 »
62 - حمزةبن محمّدبن طيّار مىگويد : درِ خانهء ابوجعفر عليه السلام رفتم ، اجازهء ورود خواستم به من اجازه نداد ولى به ديگران اجازه دادند ، به منزلم برگشتم در حالى كه غمگين بودم ، خودم را داخل خانه روى تخت
هامش
( 1 ) - كشف الغمّه : 2 / 138 .
( 2 ) - همان . شمارههاى 59 و 60 به ترتيب عين شمارههاى 4 و 32 همين بخش بود - م .
( 3 ) - كشف الغمّه : 2 / 139 .