تو در ظلماتى هستى كه ذوالقرنين ديد » و چشمم را باز كردم چيزى نديدم ، آن گاه خطى كشيد و فرمود : « تو بر سرچشمهء آب زندگان خضرى » سپس از آن عالم بيرون شديم تا پنج عالم را پشت سر گذاشتيم ، فرمود : « اين است ملكوت زمين » آنگاه فرمود : « چشمانت را ببند و دستم را گرفت ، ناگهان داخل همان منزل قبلى بوديم و آن لباسى را كه بر تنم پوشانده بود ، درآورد . گفتم : فدايت شوم ! چقدر از روز گذشته است ؟ فرمود : « سه ساعت » . « 1 »
54 - اربلى از يزيدبن ابى حازم نقل كرده است ، مىگويد : خدمت ابوجعفر عليه السلام بودم ، بر سراى هشامبن عبدالملك گذر كرديم ، در حالى كه داشت مىساخت ، فرمود : « بدان به خدا سوگند كه ويران خواهد شد ، بدان ، به خدا سوگند كه خاك ويرانهاش را خواهند برد ! بدان به خدا سوگند كه سنگهاى زيت نمودار خواهد شد ! چرا كه آنجا جاى نفس زكيه است » من از سخنان آن حضرت شگفت زده شدم ، با خود گفتم : چه كسى سراى هشام را خراب مىكند در حالى كه من با گوش خودم از ابوجعفر شنيدم ؟ ! مىگويد : پس از اين كه هشام مرد ، ديدم كه وليد نوشته است آن ساختمان بايد خراب شود خاكش را از آنجا ببرند ، پس از انتقال خاك سنگها نمايان شد و من خود آنها را ديدم . « 2 »
55 - همو نقل كرده است ، مىگويد : با ابوجعفر عليه السلام بودم ، زيدبن علىّ عليه السلام از كنار ما گذشت ، ابوجعفر عليه السلام فرمود : « بدان به خدا سوگند كه او در كوفه خروج خواهد كرد و او را خواهند كشت و سرش را دور شهر
هامش
( 1 ) - مناقب : 2 / 283 .
( 2 ) - كشف الغمّه : 2 / 137 .