اطاعت ما را مىكنند ! » . « 1 »
47 - ابوبصير مىگويد : ابوجعفر عليه السلام سر به طرف زمين ، مدتى زمين را در حال فكر مىكاويد سپس سر بلند كرد و فرمود : « اى قوم ( عرب ) چگونه خواهيد بود وقتى كه مردى به ميان شما بيايد و به اين شهر شما با چهارهزار نفر وارد شود و تا سه روز با شمشير برخورد كند و جنگجويان شما را بكشد و از طرف او بلايى بر سرِشما بيايد كه نتوانيد از خود دفاع كنيد و اين حادثه پيش روى شماست ، بنابراين آماده باشيد و بدانيد كه آنچه را كه به شما گفتم ناگزير انجام شدنى است . »
با وجود اين ، مردم مدينه هيچ كدام آماده نشدند جز بنىهاشمِ تنها ، همين كه سال آينده فرا رسيد ابوجعفر عليه السلام با تمام خاندانش و بنى هاشم به كنار آبگيرى از اطراف مدينه كوچ كردند ، و ماجرا همانطور شد كه فرموده بود . « 2 »
48 - از ابوبصير نقل كرده است ، مىگويد : شنيدم ابوجعفر عليه السلام به مردى از اهل خراسان مىفرمود : « پدرت چه طور است ؟ » او گفت : خوب است . فرمود : « موقعى كه تو از خراسان بيرون شدى و به گرگان آمدى پدرت درگذشت . » سپس پرسيد : « برادرت چه كرد ؟ » گفت : او را تندرست ترك كردم . فرمود : « او را همسايهاش به نام صالح در فلان روز به قتل رساند ! » آن مرد با شنيدن سخن امام عليه السلام گريه كرد و سپس گفت :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ،
به خاطر مصيبتى كه پيش آمد !
ابوجعفر عليه السلام فرمود : « ساكت باش ! كه تو نمىدانى خدا با ايشان چه
هامش
( 1 ) - مناقب : 2 / 282 .
( 2 ) - همان .