صاحب اين نامه را ديدى ؟ گفت : الساعه . نگاه كردم ديدم چيزهايى را به من دستور داده است ، سپس توجهى كردم ديدم كسى در نزد من نيست .
مىگويد : سپس ابوجعفر عليه السلام آمد و من او را ملاقات كردم گفتم : فدايت شوم ! مردى نامهء شما را در حالى آورد كه گل ( مهر ) آن تازه بود ! فرمود :
« سُدير ! ما خدمتكارانى از جن داريم ، وقتى كه مىخواهيم كارى زود انجام گيرد آنها را مىفرستيم » . « 1 »
42 - از محمّدبن يحيى به اسناد خود ، به نقل از ابوجعفر عليه السلام آورده است ، فرمود : « مادرم كنار ديوارى نشسته بود و ديوار شكاف خورد و ما صداى مهيب ريختن ديوار را شنيديم با دستش اشارهاى كرد و گفت : به حق مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم اجازهء سقوط ندارى ! ديوار همچنان معلّق در هوا ماند تا او ( مادرم ) از كنار ديوار رفت ! و پدرم از طرف او صد دينار صدقه داد . » . « 2 »
43 - نعمان بن بشير مىگويد : مرد بلند قامتى به جابر جعفى نامهاى داد و او نامه را گرفت و روى چشمانش گذاشت ، معلوم شد كه از محمّدبن على عليهما السلام است ، از آورندهء نامه پرسيد : چه وقت سرورم را ديدى ؟ گفت :
الساعه . و چون مهر را گشود و شروع به خواندن نامه كرد ، چهرهاش درهم شد ، تا به آخر نامه رسيد و نامه را نگهداشت و ديگر او را خندان و شادمان نديديم تا به كوفه رسيد و چون به كوفه رسيديم ؛ شب را خوابيدم همين كه صبح شد جهت احترام به نزد او آمد ، ديدم آماده است و در گردنش استخوانى است كه آن را آويخته است و به چوبهء نى سوار
هامش
( 1 ) - مناقب : 2 / 280 .
( 2 ) - همان : 2 / 281 .