گفتند : راست گفتيد . مىخواستيم راجع به همين آيه بپرسيم . فرمود :
« ماييم آن درختى كه خداى تعالى فرموده است . اصل آن ثابت و شاخههاى آن در آسمان است و ماييم كه به شيعيانمان هر چه راجع به علم خود بخواهيم عطا مىكنيم » . « 1 »
51 - علىّبن حمزه و ابوبصير مىگويند : ما با ابوجعفر عليه السلام قرارى داشتيم ؛ ما دو نفر با ابوليلى خدمت آن حضرت رسيديم ، فرمود : « سكينه ! چراغ را بياور ! » او چراغ را آورد ، دوباره فرمود : « آن سبدى كه در فلان جاست بياور ! » مىگويد : سبدى هندى يا سِنْدى را آورد ، امام عليه السلام مهر آن را شكست سپس از ميان آن كتاب زردى را بيرون كرد ، فرمود : « جلو بيا ! » پس شروع كرد از بالا جمع مىكرد و از پايين باز مىكرد تا به يك سوم ، يا يك چهارم آن رسيد ، نگاهى به من كرد كه اعضاى بدنم لرزيد به طورى كه نفسم گرفت و چون مرا به آن حال ديد دست روى سينهام گذاشت ، پرسيد : « خوب شدى ؟ » گفتم : آرى فدايت شوم ! فرمود : « بر تو باكى نيست » سپس فرمود : « نزديكتر بيا ! » نزديكتر شدم ، فرمود : « چه مىبينى ؟ » گفتم : اسم خودم و اسم پدرم و نام فرزندانم را كه مىشناسم .
فرمود : « علىّ ! اگر حرمت تو نزد ما چنان نبود كه براى ديگران نيست هر آينه تو را از اين كتاب مطّلع نمىكردم ، بدان كه بر شمار آنچه در اين كتاب است به زودى بر فرزندانت افزوده خواهد شد ! »
علىّبن ابى حمزه مىگويد : پس از آن به خدا سوگند كه من بيست سال ماندم ، آن گاه فرزندانى به تعداد آنچه در آن كتاب به چشم ديده بودم از
هامش
( 1 ) - مناقب : 2 / 282 .