دادن ياد نكرده بود و بدون اجازهء او نشسته بود ، زياد خشمگين بود ، گفت : محمّدبن على ! همواره كسى از شما بين مسلمانان اختلاف مىاندازد و مردم را به سمت خود فرا مىخواند و از روى نادانى و كم فهمى گمان مىبرد كه او امام است ! و همچنان آن حضرت را سرزنش مىكرد .
همين كه ساكت شد ، حاضران يكى پس از ديگرى شروع كردند به سرزنش آن بزرگوار . امام عليه السلام از جا بلند شد سپس فرمود : « اى مردم ! شما كجا مىرويد ؟ و آهنگ كجا را داريد ؟ به وسيلهء ما خداوند اوّلين كسان شما را هدايت كرد و به وسيلهء ما آخرين فرد شما پايان مىيابد ، بنابراين اگر شما سلطنت موقتى داريد ، سلطنت ماندگار از آنِ ماست و پس از سلطنت ما ديگر سلطنتى نيست ، زيرا كه ما اهل آن عاقبتيم كه خداى عزّوجلّ مىفرمايد :
« وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ » .
« 1 »
هشام پس از شنيدن سخن امام عليه السلام دستور داد به زندان ببرند ! همين كه در زندان قرار گرفت شروع به سخن كرد ، به حدى كه كسى در زندان نماند مگر از زلال محبّت او چشيدند و نسبت به او به ديدهء نيكى نگريستند ، زندانبان نزد هشام آمد و ماجرا را به او گفت ، به پيكى دستور داد تا او و يارانش را به مدينه بازگرداند و فرمان داد تا مبادا آنها را به بازارها ببرد و بلكه از خوردن و آشاميدن آنها مانع شود . سه روز رفتند ، خوردنى و آشاميدنى نيافتند تا اين كه به شهرى ( مديَن ) رسيدند ولى در دروازهء شهر به روى آنها بسته بود ، ياران آن حضرت از تشنگى و گرسنگى لب به شكايت گشودند ، راوى مىگويد : امام عليه السلام بالاى كوهى
هامش
( 1 ) - اعراف / 128 : عاقبت ( پيروزمندانه ) از آنِ پرهيزگاران است .