رسولش بهتر مىدانند . فرمود : « او گفت : يابن رسول اللَّه ، همسرم در آن كوه ، درد زايمانش دشوار شده است ، از خدا بخواهيد تا او را خلاص كند و فردى از نسل مرا بر كسى از شيعيان شما مسلّط نگرداند ! من هم گفتم :
انجام دادم . » « 1 »
39 - ابن شهرآشوب مىگويد : اين روايت را حسنبن علىّبن ابى حمزه در كتاب « الدّلالات » از قول امام صادق عليه السلام روايت كرده و مىافزايد كه آن حضرت رفت و يك ماهى در مزرعه ماند و چون برگشت ، ناگهان همان گرگ با همسر و بچهاش در جلوى امام صادق عليه السلام ايستادند و آن حضرت پاسخى به گونهء حرف زدن آنها به ايشان داد ، سپس رو به ما كرد و فرمود : « او صاحب بچه گرگ نرى شده و در پيشگاه خدا براى من و شما به حُسن مصاحبت دعا مىكردند و من هم براى آنها دعاى مشابهى كردم و فرمان دادم كه مبادا دوستان ما و اهل بيت ما را بيازارند ! آنها قبول كردند و آن را ضمانت نمودند . » « 2 » .
40 - از ابوبكر حضرمى نقل كرده است ، مىگويد : چون ابوجعفر عليه السلام را به شام نزد هشامبن عبدالملك بردند ، و به در خانهء او رسيد ، هشام به يارانش گفت : او وقتى كه از سرزنش محمّدبن على عليهما السلام باز ايستاد ، آنها شروع به سرزنش آن حضرت كنند ! سپس دستور داد اجازهء ورود دهند .
همين كه ابوجعفر عليه السلام بر وى وارد شد ، با دست ( به همه ) اشاره كرد و گفت : السّلام عليكم ! و همهء حاضران را در سلام شريك كرد ، سپس نشست . هشام به خاطر اين كه امام عليه السلام او را به عنوان خليفه در سلام
هامش
( 1 ) - مناقب : 2 / 279 .
( 2 ) - همان .