رفت كه به آنها اشراف داشت و با صداى بلند صدا زد : « اى مردم شهرى كه اهل آن ستمگرند ، منم بقية اللَّه كه خداى تعالى مىفرمايد :
« بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ » .
« 1 »
راوى مىگويد : پيرمردى در بين مردم شهر بود ، پيش مردم آمد ، گفت :
به خدا سوگند كه اين نوع سخن همان دعوت شعيب عليه السلام است ، به خدا كه اگر به خاطر اين مرد به بازارها نرويد ، از بالاى سر و پايين پايتان ( عذاب نازل خواهد شد ) اين مرتبه حرف مرا باور كنيد و از من پيروى نماييد و در آينده ( اگر ديديد دروغ است ) مرا تكذيب كنيد ! چرا كه من خير شما را مىخواهم !
راوى مىگويد : مردم شتافتند و در بازارها را به روى ابوجعفر عليه السلام و يارانش گشودند ! « 2 »
41 - از كلينى به نقل از سدير صيرفى آورده است ، مىگويد :
ابوجعفر عليه السلام نيازمندىهايى را از مدينه به من سفارش داد و من رفتم ، در آن ميان كه سوار بر شترم ميان درهء وسيعى بودم ناگهان شخصى كه با جامهاش علامت مىداد . مىگويد : به سمت او رفتم و گمان كردم كه تشنه است ، پس مشك كوچك آب را به او دادم ، گفت : نيازى به آن ندارم ، نامهاى به من داد كه گِل ( مهر ) آن تازه بود . مىگويد : همين كه به مُهر آن توجه كردم ديدم مُهر ( انگشترى ) ابوجعفر عليه السلام است پرسيدم : چه وقت
هامش
( 1 ) - هود / 86 : بقيةاللَّه براى شما اگر ايمان به خدا داشته باشيد ، بهتر است و من مسؤول اعمال شما و موظّف به اجبار كردنتان بر پذيرش اين راه نيستم .
( 2 ) - مناقب : 2 / 280 .