آشيانه برخيزد .
در حالى كه اگر چنين كند سقوط مىكند و بچهها او را مىگيرند و بازيچه قرار مىدهند ، بنابراين از خدا دربارهء جان خودت بپرهيز كه مبادا فردا در بيرون دروازه شهر به دار آويخته شوى ! » بعدها همانطور شد . « 1 »
37 - از عبداللَّهبن طلحه به نقل از ابوعبداللَّه عليه السلام ضمن خبرى آورده است كه « پدرم در حجر ( اسماعيل ) نشسته بود و همراه او مردى بود كه با وى سخن مىگفت : ناگهان قورباغهاى به زبان خودش فرياد مىكرد ، پدرم به آن مرد گفت : مىدانى اين قورباغه چه مىگويد ؟ آن مرد گفت : من از گفتهء او سر در نمىآورم ، فرمود : او مىگويد : به خدا سوگند كه اگر از سومى ياد كنى ، من تا وقتى كه تو از اينجا برخيزى ، نَسَب و اوصاف علىّ عليه السلام را خواهم گفت » . « 2 »
38 - از محمّدبن مسلم نقل كرده است ، مىگويد : بين راه مكه و مدينه با ابوجعفر عليه السلام بودم ؛ من سوار بر الاغ و او سوار بر استرش حركت مىكرديم ناگهان گرگى از بالاى كوه آمد تا به ابوجعفر عليه السلام رسيد ، امام عليه السلام استر را نگاه داشت و گرگ به او نزديك شد به طورى كه دست خود را بر قاش زين گذاشت و گردنش را به سمت گوش آن حضرت دراز كرد و ساعتى ابوجعفر عليه السلام گوش خود را به او نزديك كرده بود ، سپس فرمود : « برو ! من انجام دادم ! » گرگ دوان دوان رفت ، عرض كردم : من كار عجيبى را ديدم !
فرمود : « و نفهميدى كه او چه گفت ؟ ! » گفتم : خدا و رسول خدا و فرزند
هامش
( 1 ) - مناقب : 2 / 279 .
( 2 ) - همان .