برخيز كه تو نسبت به اين ( پدرم ) ايمن نيستى ! همين كه هر دو از نزد پدرم رفتند ، پرسيدم :
پدرجان ! اين پيرمرد كه بود و اين جوان كه بود ؟ فرمود : به خدا سوگند كه اين فرشتهء مرگ ( عزرائيل ) و آن ديگرى جبرئيل عليهما السلام بود » . « 1 »
31 - جابربن يزيد جعفى از ابوعبداللَّه عليه السلام نقل كرده است ، مىفرمايد :
« ما شخص را وقتى كه مىبينيم به حقيقت ايمان و به حقيقت نفاقش مىشناسيم . » . « 2 »
32 - همو مىگويد : نزد ابوعبداللَّه عليه السلام سخن از عمربن شجنهء كندى به ميان آمد ، ديگران او را تمجيد كردند ، امام عليه السلام فرمود : « به نظر من شما مردم را نمىشناسيد ، مرا يك لحظه ديدن شخص كفايت مىكند ، به راستى كه آن مرد از ناپاكترين افراد است » . راوى مىگويد : عمر پس از آن هيچ يك از حرام خدا را فرو نگذاشت مگر اين كه مرتكب شد . « 3 »
33 - عبداللَّهبن عطاى مكى مىگويد : مشتاق ديدار ابوجعفر شدم در حالى كه من مكه بودم راهى مدينه شدم و هيچ چيز مرا جز ديدن آن حضرت به مدينه نكشاند و همان شب با باران و سرماى شديدى مواجه شدم ، نيمه شب درِ خانهء آن حضرت رفتم ، با خود گفتم : اين وقت شب در بزنم يا منتظر بمانم تا صبح بشود ، داشتم در آن باره فكر مىكردم ناگهان صدايى شنيدم كه به كنيزى مىگفت : « در را براى ابن عطا باز كن كه امشب سرما خورده است ! » در را باز كرد و من وارد شدم . « 4 »
هامش
( 1 ) - مناقب : 2 / 282 .
( 2 ) - همان : 2 / 279 .
( 3 ) - همان .
( 4 ) - همان .