تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
29 - از كميت اسدى نقل كرده است ، مىگويد : خدمت امام باقر عليه السلام رسيدم در حالى كه مردى از قبيلهء بنى مخزوم نزد آن حضرت بود ، و شعرم را دربارهء ايشان ( اهل بيت عليهما السلام ) خواندم . هر قصيده‌اى را كه مىخواندم ، مىفرمود : « غلام ! بدرهء زرى بياور ! به اين ترتيب از خانهء امام عليه السلام بيرون نمىشدم مگر اين كه پنجاه هزار درهم با خود مىبردم . عرض كردم : به خدا سوگند كه من براى هدف دنيوى اين اشعار را دربارهء شما نگفتم ، و پولها را نگرفتم . فرمود : « غلام ! اين پول‌ها را به جاى خودش بازگردان ! » وقتى كه غلام برد ، آن مرد مخزومى عرض كرد : شما را به خدا سوگند دادم ده هزار درهم به من مرحمت كنيد ! گفتى : « پولى نزد من نيست » ، پنجاه هزار درهم به كميت دادى و من مىدانم كه تو راست مىگويى و آدم درستى ! فرمود : « بلند شو و وارد آن خانه شو ! ( اگر چيزى بود ) بردار ! » مخزومى وارد شد و چيزى نيافت ، اين خود دليل بر آن است كه گنجها براى ايشان نهفته است . « 1 » 30 - به نقل از مُعتب آورده است ، مىگويد : همراه ابوعبداللَّه راهى مزرعهء آن حضرت شديم همين كه وارد شد ، دو ركعت نماز به جا آورد ، سپس فرمود : « من روزى با پدرم نماز صبح را خواندم پدرم نشست تسبيح خدا را مىگفت ، در آن بين كه تسبيح مىگفت ، پيرمرد بلند قامتى كه سر و صورتش سفيد شده بود ، آمد به پدرم سلام داد ، ناگهان به دنبال او جوانى به سمت پيرمرد آمد و به پدرم سلام داد و دست پيرمرد را گرفت و گفت :
هامش
( 1 ) - مناقب : 2 / 279 .