يكى از شبها گمان كردند كه بدنش سرد شده است پارچهاى روى او انداختند همين كه صبح شد ولىّ او به سراغ ابوجعفر عليه السلام رفت و ماجرا را گفت . ابوجعفر عليه السلام فرمود : « هرگز ! ( او نمرده است ) سرزمين شام بسيار سرد و حجاز منطقهء گرم است و گوشت او مقاوم و سخت ، تو برو نبايد عجله كنيد تا من بيايم ! » .
راوى مىگويد : سپس امام عليه السلام از جابرخاست و تجديد وضو نمود ، دوباره برگشت و دو ركعت نماز خواند و سپس مدتى دستها را مقابل صورت نگاه داشت و بعد به سجده رفت تا اين كه آفتاب درآمد آن گاه از جا برخاست و به مجلس آن مرد شامى رفت و بر او وارد شد و او را صدا زد او جواب داد ، سپس او را نشاند و مقدارى آشاميدنى طلبيد و به او نوشاند و فرمود : « شكم او را خالى نگذاريد و سرد نگهداريد و غذاى سردى به او بخورانيد . » .
پس از آن برگشت و مرد شامى به دنبال وى رفت و گفت : گواهى مىدهم كه تو حجّت خدا بر خلق او هستى ! امام عليه السلام پرسيد : « به چه دليل اين حرف را مىزنى ؟ ! »
عرض كرد : من شاهد بودم كه روح از بدنم خارج شد و به چشم خود آن را ديدم ولى اتّفاقى نيفتاد مگر اين كه مناديى ندا مىداد : روح او را به خودش بازگردانيد ! كه محمّدبن علىّ اين را از ما خواسته است ! ابوجعفر عليه السلام با شنيدن سخنان وى فرمود : « مگر نمىدانى كه خداوند بندهاى را دوست مىدارد ولى عملش را بد مىداند و گاهى بندهاى را دشمن مىدارد ولى عملش را دوست مىدارد ! » . راوى مىگويد : وى از
مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 112
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص١١٢