پدرم كه رسيد ، حاضران پرسيدند : يابن رسول اللَّه ! اين آهو چه مىگويد ؟
فرمود : شكايت مىكند از اين كه سه روز است چيزى نخورده است ، بنابراين دستى به او نزنيد تا من او را دعوت كنم با ما هم خوراك شود !
عرض كردند : آرى ما دست نمىزنيم ، پس امام عليه السلام آهو را فراخواند و او آمد و با ايشان غذا مىخورد ، تا اينكه مردى از ايشان دستش را به پشت آهو گذاشت ، آهو فرار كرد !
پدرم فرمود : مگر شما به من قول نداديد كه به او دست نزنيد ؟ ! آن مرد قسم خورد كه قصد بدى نسبت به او نداشت . پدرم به آهو فرمود : برگرد ، كسى با تو كارى ندارد ! آهو برگشت غذا خورد تا سير شد سپس زمزمهاى كرد و رفت .
حاضران گفتند : يابن رسول اللَّه ! اين آهو چه گفت ؟
فرمود : شما را دعاى خير كرد و رفت . » . « 1 »
49 - همو از ابوالصباح كنانى نقل كرده است ، مىگويد : از امام باقر عليه السلام شنيدم كه مىفرمود :
« ابوخالد كابلى ، مدتى خدمتكار علي بن حسين عليهما السلام بود ، سپس از علاقهء زياد به ديدار پدر و مادرش شكايت كرد و اجازه خواست تا نزد آنها برود !
امام عليه السلام فرمود : اى كنكر ! فردا مردى از اهل شام نزد ما مىآيد ، كه جاه و مقام و ثروتى دارد ، در حالى كه به دخترش از طرف جنيان آسيبى رسيده است و تقاضاى معالجه او را دارد ، و در اين راه حاضر است
هامش
( 1 ) - خرائج : ص 235 .