عاجز و ناتوان گشته و در آن روز عمرم به صد و سيزده سال رسيده بود ، ديدم دارد به ركوع مىرود و سجده مىكند و مشغول عبادت است ، از راهنمايى ايشان نااميد شدم ، با انگشت سبابه به طرف من اشارهاى كرد ، جوانيم برگشت !
مىگويد : عرض كردم : آقاى من ! از عمر دنيا چقدر گذشته است و چقدر باقيمانده است ؟
فرمود : « اما آنچه گذشته است ، آرى ولى آنچه باقى مانده است ، خير . » .
حبابه مىگويد : آنگاه امام عليه السلام خطاب به من فرمود : « آنچه به همراه تو است به من بده ! »
سنگ ريزه را دادم ، آن را برايم مهر نمود . « 1 »
43 - كشى از ضريس نقل كرده ، مىگويد : ابوخالد كابلى به من گفت :
بدان ! من حديثى را به تو مىگويم كه اگر او را ديدى و من زنده بودم ، مىگويى تا گفتهء مرا تصديق كند و اگر پيش از انكه ببينى من از دنيا رفتم طلب مغفرت خواهى كرد و برايم دعا مىكنى !
من از علي بن حسين عليهما السلام شنيدم كه مىفرمود : « يهود آن قدر عُزير را دوست داشتند كه دربارهء او گفتند آنچه را كه گفتند ، در صورتى كه نه عزير نسبتى به ايشان داشت و نه ايشان نسبتى به عزير ! و همانا نصارا عيسى عليه السلام را به قدرى دوست داشتند كه دربارهء او گفتند آنچه را كه گفتند ، با اين كه نه عيسى عليه السلام از ايشان بود و نه ايشان نسبتى به عيسى عليه السلام داشتند ، و من نيز سنتى از آن دارم زيرا كه گروهى از شيعيان
هامش
( 1 ) - كمال الدين : ص 537 .