ديدم و ايمان آوردم ، آيا به نظر شما عبداللَّه نيز به اين امر ايمان آورد ؟
فرمود : « نه ، آيا دوست دارى آن را بدانى ؟ » .
عرض كردم : آرى .
فرمود : « بنابراين بلند شو ! و او را دنبال كن و بشنو چه مىگويد ! »
به دنبال عبداللَّه رفتم و با او همگام شدم ، به من گفت : اگر تو با جادوگرى پسران عبدالمطّلب آشنا بودى ، هر آينه اين عمل علي بن حسين چيزى در نظر تو نمىآمد ، اينان قومى هستند كه از نياكان خود جادوگرى را يكى پس از ديگرى به ارث مىبرند .
راوى مىگويد : پس از آن برگشتم در حالى كه مىدانستم امام عليه السلام جز حق چيزى را نمىگويد ! « 1 »
40 - از جابربن يزيد از ابوجعفر محمدبن علىالباقر عليهما السلام نقل كرده ، مىگويد : ابومحمد علي بن حسين عليهما السلام با گروهى از ياران و غلامان و ديگر مردمان به قصد مكه درآمد ، همين كه به « عسفان » رسيد ، غلامان خيمهء آن حضرت را در ناحيهاى از انجا زدند و چون علي بن حسين عليهما السلام نزديك خيمه رسيد ، به غلامان فرمود : « چگونه خيمه را در اينجا زديد ، اينجا گروهى از دوستان جن ما هستند و ما شيعيانى داريم كه شما خيمه ايشان را بر آنها تنگ كردهايد ! »
عرض كردند : ما از آن بى خبر بوديم و تصميم گرفتند كه خيمه را بكنند ، ناگهان هاتفى كه صدايش شنيده مىشد ولى شخص او را نمىديدند ، مىگفت : يابن رسول اللَّه ! خيمه تان را از اينجا جاى ديگر نبريد
هامش
( 1 ) - دلائل الامامه : ص 93 .