كردند و او قبول نكرد در شكم نهنگ زندانى شد !
امام عليه السلام فرمود : « چه چيز باعث اعتراض تو شده است ؟ »
گفت : من آن را قبول ندارم !
فرمود : « آيا مىخواهى صحت مطلب بر تو ثابت شود ؟ »
عرض كرد : آرى .
فرمود : « بنابراين بنشين ! » سپس غلامش را طلبيد و به وى گفت : « دو دستمال بياور ! » و رو به من كرد و فرمود : « محمد ! چشمان عبداللَّه را با يكى از دو دستمال ببند ! و با دستمال ديگر نيز چشمان خودت را ببند ! » ما هم چنان كرديم ، سپس فرمود : « چشمانتان را باز كنيد ! » پس چشمها را باز كرديم خود را روى فرشهايى بر ساحل دريا ديديم ، سپس سخنى گفت : كه ماهيهاى دريا جواب دادند و ماهى بزرگى پيدا شد ، فرمود : « نام تو چيست ؟ گفت : نون . فرمود : « چرا يونس در شكم تو باز داشت شد ؟ »
گفت : ولايت پدرت عليه السلام بر او عرضه شد و او نپذيرفت از اين رو در شكم من زندانى شد .
ولى همين كه او اقرار كرد و معتقد شد به من دستور دادند ، او را بيرون انداختم ، و همين طور هر كه ولايت شما را اهل بيت عليهم السلام را انكار كند در آتش دوزخ هميشه مىماند .
امام عليه السلام نگاهى به عبداللَّه ( بن عمر ) كرد و فرمود : « آيا شنيدى و ديدى ؟ » عرض كرد : آرى . پس فرمود : « چشمتان را ببنديد ! » ما چشممان را بستيم ، امام سخنى گفت و فرمود : « چشمتان را باز كنيد ! » ما چشممان را باز كرديم ناگهان روى فرش در جاى خود ، بوديم پس عبداللَّه خداحافظى كرد و رفت و من عرض كردم : آقاجان ! امروز كار شگفتى
مسند الإمام السجاد (ع) (مسند امام سجاد ع) (فارسى) — صفحة 408
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٤٠٨