خواند ، من خوددارى كردم ، گفت : اگر حق مرا ادا كنى يك بار با او ملاقات نمايى ضررى ندارد ! پس با وى نزد آن حضرت رفتم ديدم در خانهاى كه با فرش رنگ شده با گل كاجيره مفروش است و ديوارهاى خانه را هم با همان فرشها پوشانده است و خود نيز جامههاى رنگين پوشيده بود ، در خدمت آن حضرت طول ندادم ، همين كه بلند شدم ، فرمود : « ان شاءاللَّه فردا نزد ما بيا ! »
گفتم : يحيى ! مرا نزد مردى بردى كه لباسهاى رنگى مىپوشد ! و تصميم گرفتم كه دوباره نزد او برنگردم ، سپس انديشيدم كه برگشتن من ضررى ندارد ، از اين رو همان وقت شرفياب شدم ديدم در باز است ولى كسى را نديدم ، تصميم گرفتم برگردم ، از داخل منزل صدايم زد - سه مرتبه با صداى بلند - وارد شو ! گمان كردم با كس ديگرى است . پس صدا زد : اى كنكر ( نام ابوخالد ) وارد شو ! در حالى كه به اين نام ، مادرم مرا ناميده بود و كسى جز من آن را از مادرم نشنيده بود پس به محضر آن حضرت وارد شدم ، ديدم ميان يك خانهء گِلى روى حصير نوعى از درخت خرما نشسته و پيراهنى كرباسى بر تن دارد . فرمود : « اى ابوخالد ! من همين نزديكها مجلس عروسى داشتم و آنچه تو ديروز ديدى از وسايل مربوط به زن بود و من هم دوست نداشتم با او مخالفت كنم » .
و آن روز را به شب نرساندم مگر اينكه شگفتيهاى زيادى را به من نماياند ، از اين رو به امامت آن حضرت معتقد شدم و خداوند به دست او مرا هدايت كرد . « 1 »
هامش
( 1 ) - دلائل الامامه : ص 91 .