پس علي بن حسين عليهما السلام به اصحابش فرمود : « برخيزيد تا نزد آن مرد برويم » اصحاب برخاستنتد و نزد آن مرد آمدند ، مرد قرشى به حضور ايشان درآمد و عرض كرد : پدر و مادرم به فدايت ، به من چه نيازى داريد ؟
امام عليه السلام فرمود : « به حقى كه بر تو دارم از تو مىخواهم كه بره آهويى را كه امروز شكار كردهاى نزد من بياورى ! » آن را آورد و جلوى مادرش گذاشت و مادرش او را شير داد .
سپس علي بن حسين عليهما السلام رو به آن مرد كرد و فرمود : « فلانى از تو مىخواهم كه اين بچه آهو را به من ببخشى ! » آن مرد گفت : بخشيدم ! پس امام عليه السلام آهو را با بچهاش گسيل داشت و آهو رفت در حالى كه تشكر مىكرد و دمش را تكان داد !
پس علي بن حسين عليه السلام فرمود : « آيا مىدانيد كه اين آهو چه مىگويد ؟ »
گفتند : خير نمىدانيم . فرمود : او مىگويد : خداوند هر كسى را كه از شما غايب و دور است به شما بازگرداند ! و خداوند علي بن حسين عليهما السلام را بيامرزد چنان كه او بچهء مرا به من بازگرداند ! » . « 1 »
12 - از عبدالصمد بن على نقل كرده ، مىگويد : مردى خدمت علي بن حسين عليهما السلام رسيد ، امام عليه السلام پرسيد : تو كيستى ؟ »
عرض كرد : من ستاره شناسم .
فرمود : « پس تو اخترشناسى ! » .
راوى مىگويد : امام عليه السلام نگاهى به او كرد و فرمود : « آيا مايلى كه تو را
هامش
( 1 ) - بصائرالدرجات : ص 352 .