اين است كه تمام فضايل به اين بزرگوار ختم مىشود
اگر اهل تقوا را بشمارند ، اينان پيشواى ايشانند
و يا از بهترين اهل زمين بپرسند ، گويند : اينان بهترينند
اين پسر فاطمه عليها السلام است ، اگر نمىشناسى
به جد او نبوّت انبياء عليهم السلام ختم شد
پس اين سخنِ تو ( كه گفتى : ) اين كيست ؟ زيانى به حال او ندارد ؛
زيرا كه عرب و عجم او را كه تو نمىشناسى ، مىشناسند
كدام فرد از خلايق است كه نعمت ولايت آنان
در گردنش نباشد ؟ زيرا كه اين حقيقت مسلّمى است !
هر كه خداشناس است ، مىداند كه ريشهء اين دين
از خانهء اينان به تمام مردم عالم رسيده است .
اين چند بيت را به خاطر اين كه هشام را مخاطب قرار داد و بر قصيدهء خود افزود ، از اين رو هشام او را بازداشت كرد و چون او را به زندان برد ، چنين گفت :
آيا مرا بين مدينه و شهرى زندانى مىكند كه روى
دل همهء مردم هواى آنجا را دارد
او سرى را بر گردن مىچرخاند كه سر سرورى نبود
و در آن حال عيبهاى چشم كج بينش « 1 » پيدا مىشد !
هامش
( 1 ) - جاحظ در « رسائل » خود مىنويسد : به هشام بن عبدالملك « احول السّراق » مىگفتند ، اضافه مىكند كه ابوالنجم عجلى نيز در قصيدهء خود دربارهء هشام مىگويد : الحمدللَّه الوهوب المجهزل » يعنى سپاس خدايى را كه شمشير عطا كرد . هشام با شنيدن اين مصراع خوشحال شد . اما چون رسيد به اينجا كه « والشّمس فى الارض كعين الأحول » - خورشيد در زمين مانند چشم احول است - هشام در خشم شد و او را از مجلس بيرون كرد . جاحظ در آخر مىنويسد : گفتن چنين شعرى از ضعف و نادانى شاعر است ! - م .