حسين عليهما السلام پس از شنيدن ماجرا دستور داد مبلغ زيادى به عنوان جايزه براى او فرستادند ، ولى او قبول نكرد و گفت : من اين قصيده را جز به خاطر دينم نگفتم ؛ امام عليه السلام دوباره آن مبلغ را پس فرستاد و فرمود :
« خداوند بابت اين اشعار به تو اجر مىدهد » و چون زندان وى به درازا كشيد از طرفى هشام او را تهديد به قتل كرده بود ، فرزدق به امام عليه السلام از وضع خود شكوه كرد ، و آن حضرت دعا كرد ، خداوند او را نجات داد ، خدمت امام عليه السلام رسيد و عرض كرد : يابن رسولاللَّه ! هشام نام مرا از ديوان محو كرده است ! امام عليه السلام فرمود : پرداختى به تو چه قدر بود ؟ » گفت : اين قدر . پس آن حضرت حقوق وى را تا چهل سال مرحمت كرد و فرمود : « اگر من مىدانستم كه تو به بيش از اين نياز دارى ، مىدادم ! » و چون چهل سال تمام شد ، فرزدق درگذشت . « 1 »
3 - ابن شهرآشوب از كتاب « حليه » و « اغانى » و جز اينها نقل كرده است كه هشام بن عبدالملك به حج رفت ولى از زيادى جمعيت نتوانست حجرالاسود را استلام كند ، از اين رو منبرى براى او گذاشتند و او بالاى منبر نشست و مردم شام اطراف او را گرفته بودند ! و در آن ميان كه او نشسته بود ناگهان على بن حسين عليهما السلام آمد ، در حالى كه لنگى و رواندازى بر تن ( لباس احرام ) داشت . از نظر سيما بهترين و خوشبوترين مردم بود ، و در پيشانيش اثر سجده همانند زانوى شترى مشاهده مىشد ، همين كه به محل حجرالاسود رسيد ، مردم از هيبت آن حضرت به كنار رفتند ، تا او استلام كند ! مرد شامى رو به هشام كرد و گفت : يا
هامش
( 1 ) - خرائج : ص 240 .