مقامش را بالا برد ! - كه پسر دايهء زين العابدين عليه السلام بود به من رسيد ، دست مرا گرفت و با او خدمت آن حضرت رفتيم ، ديدم داخل خانهء مفروشى با فرش رنگين و ديوارهاى گچى ، جامههاى رنگ شده بر تن دارد ، زياد ننشستيم ، همين كه بلند شدم ، به من فرمود :
« فردا - ان شاءاللَّه - نزد من بيا ! » از محضر آن حضرت بيرون شدم و به يحيى گفتم مرا نزد مردى بردى كه لباسهاى رنگين مىپوشد ! تصميم گرفتم كه دوباره نزد وى برنگردم ! سپس با خود انديشيدم كه برگشتم ضررى ندارد ، از اين رو فردا خدمت آن حضرت رفتم ديدم در باز است ولى كسى را نديدم ، خواستم برگردم مردى از داخل خانه صدايم زد گمان كردم كه ديگرى را صدا مىزند ، تا اين كه صدا زد : كنكر ! وارد شو ! و اين نامى بود كه مادرم بر من نهاده بود و جز من كسى نمىدانست ، وارد شدم ديدم در يك خانهء گلى روى حصيرى از ليف خرما نشسته و پيراهنى كرباسى بر تن و يحيى نزد اوست ، به من فرمود : « ابوخالد من همين روزها مجلس عروسى داشتم و آن كه ديروز ديدى خواستهء زن بود و من هم مخالفت نكردم »
سپس از جا بلند شد و دست من و يحيىبن ام طويل را گرفت و ما را كنار بركهء آبى برد و فرمود : « بايستيد ! » ايستاديم و به او نگاه مىكرديم ، بسم اللَّه الرّحمان الرحيم گفت و روى آب حركت كرد به حدى كه ديديم پاهايش روى آب مشاهده مىشود ، گفتم : اللَّهاكبر ! تو كلمهء كبرا و حجت عظمى هستى ، درود خدا بر تو ! سپس توجهى كرد و فرمود :
« سه دسته هستند كه در روز رستاخير خداوند به ايشان توجهى نمىكند و ايشان را از گناهان پاك نمىسازد و براى آنها عذاب دردناكى
مسند الإمام السجاد (ع) (مسند امام سجاد ع) (فارسى) — صفحة 128
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص١٢٨