على أنّ الإمام إذا كان مكلّفا للقيام بالأمر وتحمّل أعباء الإمامة كيف يجوز أن يكون معدوما وهل يصحّ تكليف المعدوم عند عاقل ، وليس لتكليفه ذلك تعلّق بتمكيننا أصلا ، بل وجوب التمكين علينا فرع على تحمّله على ما مضى القول فيه ، وهذا واضح .
ثمّ يقال لهم : أليس النبيّ صلّى اللّه عليه واله اختفى في الشعب ثلاث سنين لم يصل إليه أحد ، واختفى في الغار ثلاثة أيّام ولم يجز قياسا على ذلك أن يعدمه اللّه تعالى تلك المدّة مع بقاء التكليف على الخلق الّذين بعثه لطفا لهم .
شرح
علاوة بر اين امامي كه مكلف است تا به امر امامت ورهبرى قيام كرده ودر آن منصب باشد چگونه ممكن است كه معدوم بوده ووجود نداشته باشد ، آيا عقلا تكليف كسى كه أصلا وجود ندارد ومعدوم است صحيح است ؟
وتكليف امام به انجام أمور امامت ، أصلا وابسته به أطاعت وفرمانبردارى ما از ايشان نيست . [ واينگونه نيست كه خداوند بفرمايد كه اگر شما أو را أطاعت كنيد من هم ايجادش كرده أو را به امامت منصوب مىكنم ] بلكه وجوب فرمانبردارى ما از ايشان فرع بر اين است كه ايشان در جايگاه امامت باشد [ نه اينكه امامت ايشان معلق به تمكين ما باشد بلكه فرمانبردارى ما فرع ومعلق به امامت آن حضرت است . بنابراين ، أصل ، وجود وامامت اوست وفرع هم أطاعت ما از ايشان ] واين هم واضح وروشن است .
بعد از اين بحث به مخالفين گفته مىشود : مگر نه اينكه پيامبر أكرم صلّى اللّه عليه واله سه سال در شعب أبى طالب مخفى شد ، بهگونهاى كه احدى به ايشان دسترسى نداشت ؟ وهمچنين در غار [ ثور ] سه روز مخفى شدند ؟ لذا نمىتوان قياس كرد وگفت كه خداوند ايشان را در آن مدّت خاص معدوم فرموده وآن حضرت وجود نداشته است وبا اين حال وظيفة مردم در أطاعت از پيامبر كه خداوند از سر لطف ، أو را براي هدايت آنها مبعوث فرموده باقي وپابر جا باشد [ وبه عبارت روشنتر ، مردم مكلف باشند از پيامبرى كه موجود نيست ، أطاعت كنند ] .