قلنا : وكذلك وجود الإمام عليه السّلام من جملة التمكين من وجوب طاعته ، ومتى لم يكن موجودا لم تمكّنا طاعته ، كما أنّ الأدلّة إذا لم تكن موجودة لم يمكّنا النظر فيها فاستوى الأمران .
وبهذا التحقيق يسقط جميع ما يورد في هذا الباب من عبارات لا نرتضيها في الجواب وأسئلة المخالف عليها ، وهذا المعنى مستوفى في كتبي وخاصّة في تلخيص الشافي فلا نطوّل بذكره .
شرح
خواهيم گفت : به همين منوال وجود امام عليه السّلام هم از جمله شرايط تمكين وتوان بر وجوب أطاعت از اوست واگر چنانچه امام وجود نداشته باشد ما هم قادر به أطاعت از أو نيستيم . چنانكه در مورد مسأله معرفت اللّه اگر ادلّه [ وراهنمايى براي كسب معرفت اللّه ] وجود نداشته باشد ، نمىتوانيم متوجّه آن أدله شده ومعرفت كسب كنيم . بنابراين هردو مسأله بأهم مساوى هستند . « 1 »
[ تا به اينجا و ] به وسيله تحقيقى كه انجام شد ، تمامى شبهات واشكالاتى كه در اين باب ايراد شده بود از درجه اعتبار ساقط مىشوند ؛ از جمله عباراتى كه ما به وسيلهء سؤال وجواب ، مخالفان مسأله غيبت ووجود امام عليه السّلام را قانع كرديم ، والبتة اين مبحث را به شكل كافى در كتابهايم ؛ خصوصا « تلخيص شافى » آوردهام ، پس با ذكر دوباره آنها بحث را طولانى نمىكنيم .
هامش
( 1 ) . در باب معرفت بايد گفت كه ايجاد وقرار دادن دليل براي هدايت مردم ، مقدمه وشرط تحقق كسب معرفت است ؛ مثل قدرت بر انجام آن يا داشتن ابزار عمل . بنابراين اگر دليل وراهنما ايجاد نشود درست نيست كه كسى را به معرفت تكليف كرد وچون كسب معرفت در هرحال تكليف ماست پس دليل وراهنما هم حتما بايد موجود باشد ، حتى اگر ما دنبال كسب معرفت نرويم .
در مورد امامت هم همين است ، به اين ترتيب كه وجود امام عليه السّلام شرط تحقق أطاعت از ايشان است . بنابراين اگر امام وجود نداشته باشد تكليف كردن مردم به أطاعت از أو درست نيست وچون در هرحال أطاعت أو واجب وتكليف ماست پس أو مىبايست حتما وجود داشته و « منصوب من عند اللّه » باشد ، حتى اگر دست ما هم به خاطر بدعهدى خودمان به أو نرسد .
بنابراين مسأله نصب دليل براي كسب معرفت اللّه ونصب امام به جهت أطاعت كردن از أو مساوى هستند وهر حكمي كه أولى [ مسأله معرفت ] دارد ، دومى هم [ مسأله امامت ] قاعدتا داراست .