وإنّما كان يتمّ ذلك لو لم نكن مكلّفين في كلّ حال لوجوب طاعته والانقياد لأمره ، بل كان يجب علينا ذلك عند ظهوره والأمر عندنا بخلافه .
ثمّ يقال : لمن خالفنا في ذلك وألزمنا عدمه على استتاره : لم لا يجوز أن يكلّف اللّه تعالى المعرفة ولا ينصب عليها دلالة إذا علم أنّا لا ننظر فيها ، حتّى إذا علم من حالنا أنّا نقصد إلى النظر ونعزم على ذلك أوجد الأدلّة ونصبها ، فحينئذ ننظر ونقول ما الفرق بين دلالة منصوبة لا ننظر فيها وبين عدمها حتّى إذا عزمنا على النظر فيها أوجدها اللّه تعالى .
ومتى قالوا : نصب الأدلّة من جملة التمكين الّذي لا يحسن التكليف من دونه كالقدرة والآلة .
شرح
واجب نباشد ] وفقط بعد از ظهورش ، تمكين نسبت به ايشان واجب باشد . در حالي كه اعتقاد ما اينگونه نيست .
واينك از كسى كه در وجود امام غايب ، مخالف ما بوده وقصد دارد ما را ملزم به پذيرش عدم وجود ايشان كند ، پرسيده مىشود : چرا جايز نيست كه خداوند معرفت را تكليف كند ومادامى كه مىداند ما توجهى به معرفت نداريم ، دليل وراهنما براي رسيدن به معرفت نصب نكند ؟ تا وقتي كه بداند ما اراده وعزم به معرفت داريم [ ودر صدد آن هستيم كه خدا را بشناسيم وكسب معرفت كنيم ] آنوقت دليل را ايجاد كرده ونصب فرمايد ؟
بنابراين مىگوييم : چه فرقى است بين راهنمايى كه خداوند براي هدايت مردم نصب فرموده وبه آن توجّه نمىكنيم ، وبين عدم نصب آن راهنما ، تا در زمان عزم واراده مردم براي كسب معرفت ، آن را ايجاد كند ؟
اگر در جواب ما بگويند : نصب دليل توسط خداوند در مسأله معرفت از جمله شرايط واجزا ومقدمات تمكين وأطاعت است كه تكليف بدون آن شايسته نيست ؛ درست مثل قدرت وابزار بر انجام كار [ كه اگر نباشد تكليف درست نيست ونصب دليل هم دقيقا همين است ] .