حكيم و عادل هستم و با بندگانم مدارا خواهم كرد شايد آنها توبه نمايند و هيچگاه بخاطر گناه بزرگترها كودكان خردسال را عذاب نخواهم نمود . من ترا بسوى مردم فرستادم تا طبيب درد آنان باشى اما تو دل آنها را شكستى و با بدبينى و عدم شكيبائيت از من خواستى تا آنها را شكنجه نمايم . [ 1 ] اى يونس در تقدير من چيز ديگرى ضبط گرديده است آنها خواهند توانست در صورت ادامه زندگى شهرها را آباد سازند و بندگان با محبتى را به جهان عرضه نمايند . اما با اينحال بخاطر تو عذابم را در روز چهارشنبه نيمه شوال و به هنگام طلوع فجر بر آنها نازل خواهم نمود . يونس كه از عاقبت كار اطلاعى نداشت تصميم گرفت به همراه مليخاى عابد از شهر خارج شود اما « روبيل » حكيم وى را از اين كار بر حذر مىداشت و مىگفت بهتر است با رفق و مدارا با مردمت رفتار كنى شايد آنها به تو ايمان آورند اما مليخاى عابد وى را از عاقبت مخالفت با فرمان پيامبر خدا مىترسانيد ، روبيل به اشاره به مليخا گفت تو بهتر است ساكت باشى چون عابدى هستى كه از دانش و تجربه توشهاى نياندوختهاى سپس رو به يونس نموده و گفت : هيچ مىدانى اگر خداوند توبه مردم را ببيند در حقشان لطف و كرامت خواهد نمود و عذاب را از آنها دور خواهد كرد در آنصورت تو دروغگو پنداشته مىشوى و ممكن است ، اسمت از ميان انبياى الهى محو گردد اما يونس نصايح روبيل را نپذيرفت و هنگامى كه وقوع حتمى عذاب را به اطلاع مردمش رسانيد آنها او را از شهر بيرون راندند بعد از خروج يونس روبيل بر فراز كوهى رفته و خطاب به مردم گفت وعده الهى قطعى است بهتر است پائين كوه و در ميان شكافى كودكان را رها كرده و مادران خود به دامنه كوهها پناه برند و آنگاه كه بادى زرد رنگ را كه از جانب شرق مىوزد مشاهده كرديد همگى با هم به ناله و فغان درآييد و با گريه و تضرع از خداوند طلب توبه نماييد و بگوييد «
رَبَّنا ظَلَمْنا
و كذبنا نبينا و تبنا اليك من ذنوبنا
وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ
المعذبين ، فاقبل توبتنا و ارحمنا يا ارحم الراحمين » و سعى نماييد از گريه و زارى خسته نشويد تا آنكه خورشيد غروب كند مردم مطابق
هامش
[ 1 ] حاشيهء بحار - ج 14 - ص 393 .