تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى) — صفحة 303

مساهمون:

ص٣٠٣
يوسف خطاب به او گفت : اگر اين گونه باشد پس چنانچه ديده‌ات بر پيامبرى بنام محمد ( ص ) كه در آخر الزمان به رسالت مبعوث خواهد گشت بيفتد چه خواهى كرد ؟ زليخا گفت : هم اينك محبت او در دل من افتاده است و خداوند به يوسف وحى فرستاد كه او راست مىگويد و من هر كس كه محبت پيامبرم در دلش جا گرفته باشد را دوست مىدارم ، كمى بعد يوسف به امر الهى زليخا را به همسرى برگزيد . [ 1 ] در كتاب معانى الاخبار آمده است كه يوسف از واژه « أسف » گرفته شده است به اين معنا كه خشم برادران خويش را بخاطر فضل و برترى موجود در خويش برانگيخت . [ 2 ] قرآن نيز به اين واژه چنين اشاره مىكند .
فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ
[ 3 ] يعنى هنگاميكه فرعونيان خشم ما را برانگيختند در صدد انتقام‌جويى از آنها برآمديم . امام صادق ( ع ) مىفرمايند : روزى يوسف فردى باديه نشين را مامور ساخت تا در كنعان به سراغ يعقوب رفته و او را از زنده بودن فرزندش يوسف با خبر سازد . باديه نشين پيغام يوسف را به يعقوب رسانيد و از فرط خوشحالى بيهوش بر روى زمين افتاد و آنگاه كه به هوش آمد از آن بيابانگرد خواست تا از وى حاجتى طلب نمايد . فرد باديه نشين از يعقوب خواست تا دست به دعا بردارد و از خداوند بخواهد تا او از تنهايى در آمده و صاحب فرزندانى شود با دعاى يعقوب آن مرد صاحب هشتاد فرزند گرديد . البته بايد در نظر داشت كه يعقوب اطمينان داشت كه يوسف در قيد حيات است و بارها به فرزندانش مىگفت :
إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ
[ 4 ] [ 5 ] در روايات آمده است هنگاميكه يعقوب پيراهن آغشته به خون فرزندش را مشاهده كرد چنين گفت : محبوب من يوسف كه تمام اميد من به او بود از ديده‌ام پنهان گشت ، محبوب من يوسف كه تكيه‌گاه و پناهم بود از خانه‌اش كوچ كرد ، او كه انيس تنهايى من بود از نزد پدرش رخت بربست . اى يوسف عزيز من كاش مىدانستم در ميان كدام كوهها رهايت ساخته‌اند يا در اعماق كدامين درياها غرق
هامش
[ 1 ] عدة الداعى - ص 164 و علل الشرايع - ص 50 و بحار - ج 12 - ص 282 . [ 2 ] معانى الاخبار - ص 49 . [ 3 ] سورهء زخرف - آيهء 55 . [ 4 ] سورهء يوسف - آيهء 98 . [ 5 ] كمال الدين - ص 141 .