تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى) — صفحة 292

مساهمون:

ص٢٩٢
را سرچشمه تمام سعادتهاى خويش دانست
رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ .
[ 1 ] [ 2 ] مرحوم طبرسى از وهب اين گونه نقل مىكند : يعقوب و خانواده‌اش كه جمعيتى حدود هفتاد و سه نفر را تشكيل مىدادند وارد مصر شدند ، مدتى بعد آنها هنگامى كه در كنار موسى از شهر خارج مىگشتند بالغ بر ششصد هزار و پانصد و هفتاد و هفت نفر بودند ، فاصله زمانى ميان يوسف و موسى در حدود چهار صد سال بود . [ 3 ] بعد از آن كه يعقوب و فرزندانش به مصر منتقل شدند روزى جبرئيل بر يوسف نازل گشته و از او خواست تا دستانش را باز نمايد آنگاه نورى را كه در ميان انگشتان دست او قرار داشت از آن خارج نمود يوسف علت اين كار را سؤال كرد . جبرئيل در پاسخ گفت : رمز اين عمل آنست كه نبوت از صلب تو خارج گشته است چرا كه تو به احترام پدرت در مقابل او قيام نكردى و به همين خاطر خداوند نور نبوت را از تو محو نموده و در صلب برادرت لاوى قرار داد . لاوى همان كسى است كه به هنگام كشتن يوسف خطاب به برادرانش گفت : او را نكشيد بلكه بهتر است در داخل چاهى افكنده شود .
لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ
[ 4 ] و نيز او همان كسى است كه وقتى برادران يوسف تصميم گرفتند بنيامين را در مصر باقى گذارند حاضر نگشت بدون اجازه پدرش بنيامين را ترك نمايد
فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى يَأْذَنَ لِي أَبِي
[ 5 ] اين گونه بود كه خداوند لاوى را مورد تقدير و ستايش خويش قرار داد . انبياء بنى اسرائيل و موسى از فرزندان او مىباشند . در پاره‌اى روايات آمده است يعقوب از يوسف خواست تا داستان خويش را هنگامى كه با برادرانش به بيرون شهر برده شده بود براى او بازگو نمايد . ابتدا يوسف از پدر خواست تا او را از اين كار معاف دارد ولى هنگاميكه اصرار يعقوب را
هامش
[ 1 ] سورهء يوسف - آيهء 101 . [ 2 ] تفسير قمى - ج 1 - ص 356 و تحف العقول - ص 354 . [ 3 ] مجمع البيان - مجلد 3 - ج 5 - ص 405 . [ 4 ] سورهء يوسف - آيهء 10 . [ 5 ] سورهء يوسف - آيهء 80 .
قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى) — صفحة 292 | السيد نعمة الله الجزائري / عزيزى