جلوگيرى كنند و او را در شهر و قبيلهء خود جا دهند ، پيغمبر سه نفر از بزرگان ثقيف را كه با هم برادر بودند كنار يك ديگر مشاهده كردند ، اينها عبد ياليل بن عمرو ، و حبيب بن عمرو ، و مسعود بن عمرو بودند كه از رؤساء ثقيف بشمار ميرفتند .
( 1 ) حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله جريان خود را با آنان در ميان گذاشت و دعوت خويش را اظهار نمود ، و از ظلم و ستم قريش آنها را آگاه كرد ، يكى از آنها گفت : من پردهء كعبه را دزديده باشم اگر تو پيغمبر خدا باشى ! ، ديگرى گفت : مگر خداوند عاجز بود كه تو را بفرستد ، ميخواست ديگرى را كه قدرت و نيرو داشت براى رسالت بفرستد سومى گفت : به خدا قسم من پس از اين با شما سخن نخواهم گفت ، اگر شما پيغمبر باشى بزرگتر از اين هستى كه كسى مانند من با شما گفتگو كند ، و اگر دروغ بگوئى و پيغمبر نباشى باز هم بدتر از اين ميباشى كه با شما سخن بگويم ؟ ! .
اين سه برادر حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله را استهزاء و ريشخند نمودند ، و جريان او را در ميان مردم افشا كردند ، هنگامى كه پيغمبر خواست از طائف بيرون رود ، اراذل و ولگردان به تحريك اين سه نفر در طرفين راه قرار گرفتند ، و خاتم النبيين را سنگ باران كردند ، و پاهاى مبارك آن بزرگوار را مجروح و خون آلود نمودند .
حضرت رسول از دست آنها رهائى پيدا كرد در حالى كه خون از قدمهايش جارى بود ، در اين موقع پيغمبر به كنار ديوارى رفت و در سايهء درختى نشست ، در حالى كه از شدت درد و رنج فوق العاده ناراحت به نظر ميرسيد ، در اين هنگام خاتم - النبيين صلى اللَّه عليه و آله متوجه شد كه عتبه و شيبة پسران ربيعه در ميان باغ هستند ، و از جهت عداوتى كه اين دو برادر با حضرت داشتند ، پيغمبر از ديدن آنان ناراحت گرديد .
عتبة و شيبة نيز پيغمبر را ديدند كه در كنار ديوار باغ آنها نشسته ، غلام خود را كه « عداس » نام داشت و از اهل « نينوا » بود با مقدارى انگور نزد حضرت رسول فرستادند ، هنگامى كه عداس خدمت آن جناب رسيد پيغمبر از وى سؤال كرد شما از اهل كجا هستى ؟ عرض كرد : من از اهل نينوا ميباشم ، فرمود : از شهر بندهء صالح يونس بن متى ميباشى ؟ عداس عرض كرد : تو از يونس بن متى چه خبرى دارى ؟
إعلام الورى بأعلام الهدي ( زندگانى چهارده معصوم ع ) ( فارسي ) — صفحة 77
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص٧٧