حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله كه به هر كس در هر مقامى بود رسالت خود را تبليغ ميكرد به عداس فرمود : من رسول پروردگار هستم ، و خداوند جريان يونس بن متى را براى من نقل كرده است ، هنگامى كه جريان زندگى و خصوصيات يونس را شرح داد ، عداس به سجده افتاد ، و خود را بپاهاى خون آلود پيغمبر افكند و بوسيد .
در اين هنگام عتبه و شيبه از دور جريان غلام خود را با حضرت رسول مشاهده ميكردند ، و چيزى نميگفتند ، عداس از نزد پيغمبر برگشت ، و پيش اربابان خود رفت ، گفتند : چرا با محمد اين گونه رفتار كردى و پاهاى او را بوسيدى و حال اينكه با ما اين طرز معاشرت ندارى ؟ ! عداس گفت : اين مرد صالح و درستكارى است ، وى از اخبار پيغمبر ما يونس ابن متى مطالبى اظهار داشت ، كه من قبلا از آنها اطلاع داشتم . عتبه و شيبه از حرف غلام خود خنديدند و گفتند : اين مرد فريبنده است مواظب باش شما را از نصرانيت بر نگرداند ، حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله پس از اين جريان به طرف مكه برگشتند .
( 1 ) على بن ابراهيم گويد : هنگامى كه پيغمبر از طائف مراجعت كردند و نزديك مكه رسيدند قصد داشتند براى عمره به مسجد الحرام بروند ، و ليكن به علت اينكه در مكه طرفدارى نداشت كه از وى حمايت كند لذا از ورود به مكه خوددارى ميكرد حضرت رسول در اين هنگام مردى از قريش را كه در باطن اسلام اختيار كرده بود ملاقات كردند پيغمبر به اين مرد فرمود : سفارش مرا به اخنس بن شريف برسان و به او بگو : محمد از تو ميخواهد از وى حمايت كنى تا عمرهء خود را به پايان رساند ، اين مرد قرشي آمد و پيام حضرت رسول رسانيد ، اخنس گفت : من از قريش نيستم و ليكن حليف آنها هستم ، حليف نميتواند در مقابل خالص كسى را در پناه خود بگيرد ، و من ميترسم قريش پيمان خود را با من بشكنند و اين باعث سرافكندگى من بشود .
اين مرد برگشت و جريان را به پيغمبر اطلاع داد و حضرت در اين وقت با زيد در غار حراء مخفى بود ، پيغمبر فرمود : نزد سهيل بن عمرو برو و پيام مرا به او برسان
إعلام الورى بأعلام الهدي ( زندگانى چهارده معصوم ع ) ( فارسي ) — صفحة 78
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص٧٨