شرمنده شدم و عرض كردم : اى فرزند رسول خدا من ترسيدم از رفقايم عقب بمانم و از ملاقات شما محروم گردم لذا در اين حالت خدمت شما رسيدم و پس از اين از منزل بيرون شدم .
( 1 ) 4 - ابو بصير گويد : شعيب عقرقوفى خدمت حضرت صادق عليه السّلام رسيد و كيسهاى كه مقدارى دينار در آن قرار داشت مقابل آن جناب نهاد ، حضرت فرمود : اين پولها زكات است يا احسان ؟ وى در جواب امام عليه السّلام سكوت كرد ، پس از اين گفت : هم زكات است و هم احسان ؟ امام فرمود : ما نيازى بزكاة نداريم ، و مقدارى از كيسه بيرون كرد و به شعيب داد ، هنگامى كه از خدمت آن جناب بيرون شديم پرسيدم از اين دينارها چه مقدارش زكات بود ؟ گفت : به همين اندازه كه به من برگردانيد به خداوند سوگند دينارى كم و يا زياد نيست .
( 2 ) 5 - ابراهيم بن عبد الحميد گويد : به طرف قبا حركت كردم تا درخت خرمائى بخرم او را در مدخل مدينه ديدم فرمود : كجا ميروى ؟ عرض كردم ميروم درخت خرمائى بخرم ، فرمود : آيا از ملخ اطمينان پيدا كردهاى ؟ گفتم : نه به خدا هرگز مطمئن نيستم ، راوى گويد : به خداوند قسم پنج روز نگذشت كه ملخ آمد و در نخلها خرما باقى نگذاشت .
( 3 ) 6 - عروة بن موسى جعفى گويد : روزى با حضرت صادق عليه السّلام گفتگو ميكرديم ناگهان سخن را قطع كردند و فرمودند : اكنون چشم هشام در قبرش از هم تركيد ، گفتيم : وى در چه زمانى درگذشته ، فرمود : امروز سه روز است كه هشام مرده است گفت : ما حساب اين روز را نگاه داشتيم و پس از اين از روز درگذشت هشام پرسيديم و مطلب همانطور بود كه حضرت فرموده بود .
( 4 ) 7 - شهاب بن عبد ربه گويد : حضرت صادق عليه السّلام به من فرمود : اى شهاب چه ميكنى هر گاه محمد بن سليمان خبر مرگ مرا به شما بدهد ؟ شهاب گويد : به خدا قسم نه محمد بن سليمان را ميشناختم و نه ميدانستم وى در كجا زندگى مىكند .
شهاب گويد : پس از اين ثروت من زياد شد و من در بصره و كوفه براى تجارت
إعلام الورى بأعلام الهدي ( زندگانى چهارده معصوم ع ) ( فارسي ) — صفحة 380
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص٣٨٠