تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إعلام الورى بأعلام الهدي ( زندگانى چهارده معصوم ع ) ( فارسي ) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١
در اين هنگام علي بن الحسين اكبر عليهما السّلام در حالى كه بر اسب سوار بود پيش آمد و عرض كرد : اى پدر چرا كلمهء استرجاع بر زبان راندى ؟ فرمود : اى پسر من اندكى خوابم برد و در اثناء خواب مشاهده كردم سوارى ظاهر شد و گفت : اين مردم به راه خود ادامه ميدهند و مرگ هم در دنبال آنان روان است ، و من دانستم كه مقصود ما هستيم ( 1 ) علي اكبر عرض كرد : اى پدر خداوند بشما بد ندهد آيا ما بر حق نيستيم ؟ فرمود آرى به خداوند سوگند كه حق با ما است ، عرض كرد : پس در اين هنگام از مردن باكى نداريم ، سيد الشهداء فرمود : خداوند بشما جزا دهد هنگامى كه صبح كردند و نماز را اداء نمودند با شتاب سوار شدند و به طرف چپ حركت كردند و تصميم داشتند ياران خود را متفرق كنند ، حر بن يزيد جلو آنها را ميگرفت و به طرف كوفه حركت ميداد اصحاب سيد الشهداء عليه السّلام هم از رفتن به طرف كوفه امتناع ميكردند و در همين گير و دار بودند تا آنگاه كه به سرزمين « نينوى » رسيدند در اين هنگام از دور سوارى رسيد و به حر بن يزيد سلام كرد و به سيد الشهداء عليه السّلام توجهى ننمود اين سواره نامه‌اى از طرف عبيد اللَّه بن زياد براى حر آورده بود ، عبيد اللَّه در نامهء خود امر كرده بود كه بايد بر حسين اوضاع را تنگ بگيرى و او را در زمينى بىآب و علف پياده نمائى و اين فرستاده مأمور است نزد شما باشد و اوضاع كارت را گزارش دهد . حر بن يزيد سيد الشهداء را تكليف كرد كه در همين زمين بىآب و علف پياده گردد ، حضرت فرمود : واى بر تو مرا واگذاريد كه در اين قريه نينواى ساكن شوم گفت : من قادر نيستم مطلب شما را برآورم اين مرد از طرف عبيد اللَّه جاسوس است و من از وى بيم دارم ، زهير بن قين عرض كرد : به خداوند سوگند پس از اين بر ما سخت خواهند گرفت اينك اجازه دهيد با اين قوم قليل جنگ كنيم ، قبل از اينكه لشكريان ديگرى بيايند سيد الشهداء عليه السّلام فرمود : من دوست ندارم مبادرت به جنگ كنم ، پس از اين از اسب فرود آمدند و اين جريان در روز پنجشنبه دوم محرم الحرام اتفاق افتاد روز سوم عمر بن سعد با چهار هزار سوار در كربلا حاضر شد و در نينوى فرود آمد عروة بن