راه آنها را گرفتند و آنان را از مراجعت باز داشتند ، امام حسين عليه السّلام به حر فرمودند مادرت بعزايت بنشيند ، حر گفت : اگر كسى غير از تو اين سخن را بر زبان جارى كرده بود من هم نام مادر او را بر زبان جارى ميكردم ، و ليكن من قادر نيستم نام مادرت را بزشتى ببرم .
( 1 ) امام حسين عليه السّلام فرمود : اينك ميل دارى با ما چه معاملهاى انجام دهى حر گفت : شما را بايد نزد عبيد اللَّه بن زياد ببرم ، فرمود : به خداوند قسم من همراه شما نخواهم آمد ، حر گفت : من هم از شما دست برنميدارم ، در اين هنگام گفتگو زياد شد ، و سرانجام حر عرض كرد : من مأمور نيستم با شما جنگ كنم ، ليكن به من دستور دادهاند كه از شما مفارقت نكنم تا آنگاه كه شما را بكوفه برسانم .
اكنون بهتر است به طرف چپ حركت كنيد تا من به عبيد اللَّه بن زياد بنويسم و او را از جريان اطلاع دهم ، اميد است خداوند راه حل بهترى نشان دهد و من با شما دچار زد و خورد نشوم ، سيد الشهداء عليه السّلام به راه خود به طرف « قادسيه » ادامه داد و حر هم در خدمت آن جناب حركت ميكرد ، و با حضرت ميگفت : من ميدانم اگر جنگ كنى كشته ميشوى .
سيد الشهداء سلام اللَّه عليه و آله فرمود : مرا از كشته شدن ميترساني ، من اينك در جواب تو گفتار برادر « اوس » را كه براى پسر عمش ميگفت ميگويم ، اوس اراده كرد از پيغمبر حمايت كند ، پسر عمويش او را از عاقبت كار ترسانيد و گفت : تو در جنگ كشته خواهى شد ، اوس در پاسخ او اظهار داشت :
سأمضى ما بالموت عار على الفتى * اذا ما نوى حقا و جاهد مسلما
و آسى الرجال الصالحين بنفسه * و فارق مثبورا و ودّع مجرما
هنگامى كه حر اين كلمات را از سيد الشهداء شنيد از آن جناب دور شد ، عقبة ابن سمعان گويد : ما اندكى با وى راه رفتيم ، حضرت امام حسين همانطور كه بالاى اسبش نشسته بودند اندكى بخواب رفتند ، هنگامى كه از خواب بيدار شدند استرجاع كردند و حمد خداوند را بجاى آوردند ، و اين موضوع را چند بار تكرار كردند