تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧

شد و نفرت در ميان ايشان پيدا گشت و رنج و ايذاء به ايشان رسيد و انتظام احوال ايشان مختل شد زيرا كه عمر مضطرب بود در حركات و سكنات و درشت خو و و متلون بود هر لحظه به رنگى ديگر و حال ديگر و در اقوال و افعال استقامتى نداشت مثل كسى كه رفتار و حركات وى بيك و تيره نباشد و صاحب وى دايما از وى متاذى باشد . فصبرت على طول المدة و شدة المحنة حتى اذا مضى لسبيله جعلها فى جماعة زعم انى احدهم پس صبر كردم بار دوم با وجود درازى مدت و سختى و محنت همچنان كه صبر كردم بار اول تا آن كه عمر نيز بگذشت و به راه خود رفت پس چون مى مرد تعيين كرد خلافت را ميان جمعى كه من از آن جمله بودم . اين كلام اشارتست به آنكه چون [ 90 آ ] ابو لؤلؤ كه مشهور است به شجاع الدين عمر را كارد زد و ديدند كه مى ميرد گفتند مى بايد كه وصيت كنى و از براى خلافت كسى تعيين كنى گفت نمى خواهم كه امر خلافت را به گردن خود نهم در زندگى گفتند پس مجملى بگو تا از براى خود كسى تعيين كنيم . گفت لايق اين كار شش كند : على بن ابى طالب ع و سعد بن ابى وقاص و عبد الرحمن بن عوف و طلحه و زبير و عثمان . اين گفت و باز گفت هر يك ازين شش كس مانعى دارند پس على بسيار مايل است به خلافت و سعد عتيق است و در غايت تندى و عناد است و عبد الرحمن ، قارون اين امت است و حريص است بر جمع مال و طلحه متكبر است

هامش
( 18 ) سپه ، اذاء
( 19 ) آستانه : برنك
( 20 ) سپه ( و ) ندارد .
( 1 ) آستانه ( تا آن كه ) را ندارد
( 2 ) سپه : گذشت
( 3 ) سپه : براهى - براى
( 4 ) سپه : در ميان
( 5 ) آستانه : كه مى بايد
( 6 ) سپه : زندگى و مردگى گفتند
( 7 ) سپه : شش كس آيد
( 18 ) سپه ، اذاء
( 19 ) آستانه : برنك
( 10 ) آستانه : عفيف
( 11 ) سپه : و عبد الرحمن قارون ازين قبيله خود را دوست مى دارد و والى امت است و حريص است
نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 237 | خطب الإمام علي ( ع ) / عز الدين جعفر بن شمس الدين آملى