تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١

غواصى كند هرگز به قعر معرفت و كنه حقيقت وى نرسد زيرا كه حقيقت هر چيزى وقتى معلوم مىشود كه جميع اجزايى كه آن چيز ازو مركب باشد معلوم گردد و شكى نيست كه ذات حق سبحانه و تعالى منزه است از تركيب و از كثرت و هر چه مركب نباشد كنه و حقيقت آن معلوم نباشد پس هر كه در درياى جلال او خواهد كه سياحت كند غريق گردد و هر كه دعوى وصول كبرياى جمال او كند حريق گردد و لا إله الا هو سبحانه و تعالى عما يقول الظالمون علوا كبيرا

قص - الذى ليس لصفته حد محدود و لا نعت موجود

ج - حد نهايت . محدود معلوم . نعت صفت . يعنى آن خداى كه نيست مر صفت او را نهايت معلوم . و نيست مر صفت او را [ 42 ب ] صفت موجود يعنى صفات ثبوتيه و سلبيه و اضافيه كه عقل انسان آن را اعتبار كند « براى حق تعالى و حق تعالى را به آن وصف كند آن صفات را نهايت نيست كه عقل چون بدانجا رسد بايستد بلكه هر چند عقل ملاحظه كند و صفتى را اعتبار كند » براى حق جلا و علا وراى آن ، صفت ديگر خواهد بود و هرگز بنهايت نرسد و نخواهد رسيد همچنان كه كه نعمتهاى وى غير متناهيست و همچنين صفات كه عقل براى حق تعالى اعتبار كند و آن صفات را صفتى نيست كه عقل به آن صفت ، صفات خداى تعالى را بداند و اين اشارتست به آن كه صفات اللّه معلوم انسان نمى شود نه بتفصيل و نه باجمال زيرا كه غير متناهى است و غير متناهى را انسان بتفصيل نمى تواند دانست و ضابطه [ اى ]

هامش
( 1 ) آستانه ( پس ) ندارد - سپه : معلوم نگردد
( 2 ) آستانه : تو ( سهو القلم )
( 3 ) سپه ( و ) ندارد ولى لازم است .
( 4 ) آستانه عبارت داخل گيومه را ندارد .
( 5 ) آستانه : ( نرسد و ) را ندارد .
( 6 ) سپه : چنان كه
( 7 ) سپه ( و ) ندارد .
( 8 ) سپه : انسان را معلوم نمى شود