3 - شبيه علت را علت پنداشتن
( 1096 ) بعضى مثال و صورت چيزيرا كه علت است بجاى خود علت قرار دادهاند . مانند بعضى از كسانى كه وجود ذهنى را انكار نموده و گفتهاند : اگر ماهيت در ذهن يافت شود بايستى خاصيت آن را داشته باشد ؛ و آتش ذهنى سوزاننده باشد .
4 - جزء علت خارجى را علت گرفتن
( 1097 ) گاهى جزء علت تمام علت تصور مىشود ، چنان كه ممكن است گفته شود : فلانى زنده است ؛ و هركسى زنده باشد بينا و شنوا خواهد بود . نتيجه ميدهد كه فلانى بينا و شنوا مىباشد .
در اين استدلال جزء علت را بجاى علت آوردهاند ، زيرا زندگى تنها علت بينائى و شنوائى نيست بلكه حيات با صحت آلات بدنى رويهم علت بينائى و شنوائى ميباشند « 1 »
مثال ديگر ، گفتهاند : اگر جسم سنگين معينى را هزار نفر در مسافت معينى مىبرند يك نفر ميتواند آن جسم را يك هزارم آن مسافت ببرد ؛ نتيجهء اين استدلال غلط است زيرا يك نفر چنين جسمى را ممكن است نتواند از جا بردارد . « 2 » اين استدلال به اين جهت باطل است كه جزء علت را علت تصور نموده و بجاى آن آوردهاند .
5 - چيزيرا كه علت حكم نيست واسطه براى اثبات حكم قرار دادن ( يا برهان دور )
( 1098 ) واسطهء حكم بايستى قطعى و از نتيجه جلىتر باشد و
هامش
( 1 و 2 ) شرح حكمت الاشراق ص 150