نميگردد تا بر آن حمل گرديده و موضوع قضيه واقع شود .
محمول هم نيست زيرا جزئى مشخص قابل اتحاد با چيزى نيست .
در صورتى كه هرگاه بخواهند برهان را بر چيزى اقامه كنند بايستى موضوع صغرى قرار گرفته و با محمول متحد گردد . يا اگر چيز ديگرى را بخواهند از آن ثابت نمايند بايستى قابل حمل باشد تا اوسط گردد .
نتيجه آنكه تا جهت اشتراك و كليت در چيزى ملاحظه نشود بهيچوجه از آن نميتوان گفتگو كرده و محكوم به هيچ حكمى نخواهد بود .
( 400 ) سلب نيز تا وقتى بدل به ايجاب نگردد . قضيه قطعى و ضرورى نميباشد و سلب ضرورى آنست كه بوسيلهء ايجاب بيان گرديده و تحت ايجاب قرار گرفته باشد . مثلا وقتى مىگوئيم انسان ممكن نيست نويسنده نباشد بايستى بگوئيم انسان البته ممكن است نويسنده گردد . يا بگوئيم نويسندگى بطور امكان براى انسان لازم است . در اين صورت قضيه قطعى و ضرورى ميگردد .
( 401 ) سالبه را به اين طريق ميتوان بموجبه تبديل نمود كه سلب را جزء محمول قرار دهند و به صورت موجبهء معدولة المحمول درآورند .
( 402 ) جزئيه را چنين مىتوانيم بكليه بدل نمائيم كه براى آن بعضيكه موضوع قضيه و مورد حكم است حالت وصفى كه با آن بعض منطبق باشد بجوئيم و براى آن بعض ، عنوان قرار داده و پيش خود چنين تصور نموده و قرارداد كنيم كه موضوع حكم همان عنوان است آنگاه بر آن حكم كلى صادر كنيم . مثلا وقتى مىخواهيم بگوئيم بعضى از مردم بيمار هستند بايد بگوئيم : هركسى آفتى به اعضاء درونى
منطق نوين ( مشتمل بر اللمعات المشرقيه في الفنون المنطقيه ) ( فارسى ) — صفحة 333
مساهمون: صدر الدين محمد الشيرازي ( صدر المتألهين )
ص٣٣٣