كثير چيزى نيست و جهت اشتراكى بين آنها وجود ندارد و آنچه را كلى ميناميم همان احساسات پراكندهء زيادى استكه براى ما حاصل شده . تجريد يا تعقل ملاحظهء همان جزئيات پراكنده است . آنها را « اصحاب تسميه » مينامند زيرا اسامى انواع بعقيدهء آنها اسمهاى بدون مسمّىاند .
معرف يا قول شارح
( 103 ) معرّف هرچيزى محمولى است كه مفيد تصور موضوع خود باشد . از اين تعريف كه براى معرف آوردهاند دو چيز استفاده مىشود :
( اولا ) معرّف بايستى با معرّف نوعى اتحاد داشته باشد تا قابل حمل بر آن باشد زيرا اگر قابل حمل نباشد مباين خواهد بود و مبائن با مبائن ديگر مناسبتى ندارد تا موجب شناسائى آن گردد .
( ثانيا ) نتيجهايكه از معرف حاصل مىشود آنست كه تصور مجهولى از آن در ذهن حاصل مىشود و اين تصور بايد تصور واضح و روشن باشد و تصور مبهم و فى الجمله كافى نيست زيرا چنين تصورى قبل از بدست آمدن معرف موجود است و تا چيزى فى الجمله تصور نشده باشد ممكن نيست شخص درصدد شناسائى آن برآيد .
بنابراين تصوريكه از معرف بدست مىآيد معرفت اجزاء و شرايط و متعلقات آن شىء است تا بوسيلهء شناختن خصوصيات رفع ابهام از تصور آن بشود و معرفت ناقص به حد كمال برسد .
نتيجهء ديگريكه پس از تصور كامل از معرفت شىء حاصل مىشود