حضرت فرمود : « خداوند شما را از قوم ستمكار رهايى بخشيد . »
ل - سريهء كرز بن جابر فهرى بسوى مردم عرينه
هشت تن از مردم ، عرينه « 1 » نزد رسول خدا ( ص ) ، آمدند و اسلام آوردند . پيامبر خدا ( ص ) سرپرستى شتران شيرده خود را كه در منطقهء قبا ، در شش ميلى مدينه مىچريدند ، به آنان سپرد . اينان در آن جا بودند تا سلامت خود را باز يافتند و فربه شدند .
سرانجام روزى اقدام به دزديدن شتران رسول خدا ( ص ) كردند . يسار ، غلام آن حضرت ، با چند نفر ديگر به آنان برخورد نموده و با دزدان به مبارزه پرداخت . آنها دست و پاى يسار را بريدند و در چشم و زبانش خار فرو كردند تا به شهادت رسيد .
هنگامى كه اين خبر به رسول خدا ( ص ) رسيد ، بيست سوار را به فرماندهى كرز بن جابر فهرى در پى آنان فرستاد . رزمندگان اسلام به دزدان رسيدند و آنها را محاصره و دستگير كردند و به مدينه آوردند . اينان همگى كشته شدند .
م - سريهء عمرو بن اميه ضمرى
ابوسفيان به چند تن از قريش گفت : « كسى نيست كه برود و محمد را ترور كند ؟ [ و كشتن او آسان است ] چون او در بازارها راه مىرود ! . . . مردى از اعراب آمد و داوطلب كشتن رسول خدا ( ص ) گشت . ابوسفيان يك شتر و مقدارى مال به او داد و گفت :
« مأموريت خود را پوشيده بدار . » او شبانه از مكه بيرون آمد و پس از پنج روز به مدينه رسيد .
رسول خدا ( ص ) از ديدن آن عرب به شك افتاد و گفت : « اين مرد در پى خيانت است . » او كوشيد تا شايد بتواند پيامبر خدا ( ص ) را ترور كند ، اما به وسيلهء اسيد بن حضير دستگير شد و خنجرى نزد او كشف گرديد . رسول خدا ( ص ) گفت : « به من راست بگو چه كارهاى ؟ ؟ » گفت : « در امانم ؟ » فرمود : بلى . او ماجراى مأموريتى را كه از سوى ابوسفيان يافته بود بازگفت و رها شد .
رسول خدا ( ص ) به تلافى اين اقدام ابوسفيان ، عمرو بن اميّه و سلمة بن اسلم را سراغ وى فرستاد و فرمود : « او را غافلگير كنيد و بكشيد » ! آن دو وارد مكه شدند . عمرو بن اميه
هامش
( 1 ) - عرينه : يكى از قبايل عرب و نام محلى در سرزمين فزاره . ر . ك : معجم البلدان ، ج 6 ، ص 165 .