اين جنبش اخير بدان سبب كه همواره دستخوش تجاوز مسيحيان بود ، چندان نيرويى نداشت .
محمد بن الاحمر در منطقهء وسطاى اندلس نهضت كرد و آن نيز يك حركت ملى اندلسى ديگر بود . اين جنبشهاى ملى و محلى اندلس در آن موقعيت دقيق كه به وجود مىآمدند ، علىرغم جنبهء ملى و آزادىبخش آن بيشتر رنگ انتحارى دردناكى داشتند .
زعما و قواى موحدى كه در شبه جزيره باقى مانده بودند سرگرم گرفتاريهاى خود بودند و همه چشم به تخت خلافت موحدى دوخته بودند ، تا بنگرند كه سرنوشت آن چه خواهد شد و آنان چه ثمرهاى از آن خواهند چيد . از اينرو به مسئله اندلس چندان نمىپرداختند و در فكر دفاع از آن در برابر دشمنان يعنى اسپانياى مسيحى ، نبودند .
حتى گاه با اين دشمنان معامله مىكردند و از آنان يارى مىطلبيدند و در عوض شهرها و دژهاى اندلس را به آنان وامىگذاشتند . اشبيليه تا زمان بيعت با المامون به خلافت ، همچنان به عنوان مركز حكومت موحدى در اندلس باقى ماند ولى تا المامون شبهجزيره را در سال 626 ترك گفت و به مغرب رفت ، در آنجا يك حكومت محلى در سايه خلافت موحدى به وجود آمد . سپس همچنان در ميان استقلال و قرار گرفتن تحت سلطهء ابن هود يا خلافت موحدى و در اين اواخر تحت نفوذ حكومت حفصيه در افريقيه در نوسان بود . حكومت اندلس در اين برههء حساس از زمان ، سراسر دستخوش آشوب و اضطراب بود . در هيچجا نشانى از حكومت موحدين نبود بلكه چه در شرق اندلس و چه در منطقهء وسطا و اشبيليه و منطقه غربى - چنان كه در جاى خود به تفصيل بيان كرديم - حكومتهاى متعدد محلى بر سر كار بودند .
تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي ) — صفحة 508
مساهمون: عبد المحمد آيتى
ص٥٠٨