جعل التقوى التى امر عز و جل بها عدته لمحياه و معاده ، ياد شده بود .
در آغاز نامه به مسألهاى اصلى كه اسلام و مسيحيت را از يكديگر جدا مىنمايد اشاره مىكند و پيشنهاد پاپ را كه مسيحيت را به او عرضه كرده بود بدينگونه به سختى رد مىنمايد : « اما بعد خدايى را ستايش مىكنم كه معبودى جز او نيست . ستايش كسى كه مىداند كه او پروردگارى است يكتا و بر وحدانيت او براهين و شواهد قاطع دلالت دارد . عقول برتر او را از اينكه داراى فرزندى باشد يا پدر خوانده شود منزه مىداند ذات بارى از آنچه پيروان تثليث و مشبهان و منكران به دو نسبت مىدهند بسى برتر است » .
سپس درود بر پيامبر اسلام مىفرستد و از محمد بن تومرت به عنوان الامام المعصوم المهدى المعلوم ياد مىكند و خلفاى موحدى را به لقب الخلفاء الراشدين مىستايد . و آنگاه از نامههايى كه ميان پاپ و خليفه موحدى مبادله شده ياد مىكند و از بازگشت رسول پاپ و اقامت او در مراكش در نهايت عزت و احترام سخن مىگويد و از او مىخواهد اگر كس ديگرى را بهجاى او براى نظارت در امور مسيحيان اين طرف مىفرستد سعى كند از خردمندان باشد و صاحبان اخلاق پسنديده .
چنان كه گفتيم نامهء خليفه به پاپ در هجدهم ربيع الاول سال 648 ه / دهم ژوئن سال 1250 م نوشته شد . متأسفانه در منابع عربى اشارهاى به اين مكاتبات مهم ميان دربار موحدين و دستگاه پاپ نيافتيم . « 12 »
4
در همين سال ، يعنى سال 648 ه دو تن از زعماى بنى مرين كه از امير ابو يحيى
هامش
( 12 ) . اين نامه در موزه واتيكان تحت نمرهIIIVX . L . A . Aضبط است .
در مجلهءsirepseH - seniacoraM sedutE setuaH ed tutitsnil ed nitelluBدر شمارهء سال 1926 نيز عكس نامه و ترجمه فرانسوىاش را چاپ كردهاند .