الرشيد براى پايان دادن به اعمال او با وزرا و ناصحان دربار خود مشورت كرد .
قرار بر آن شد كه با وزير خود السيد ابو محمد الكبير سپاهى به بلاد حاحه فرستد به اين عنوان كه مىخواهد باج و خراج آن بستاند . سپس مسعود بن حميدان را براى پارهاى مذاكرات به دربار خود فراخواند . الرشيد چنين كرد او نيز بيامد و مورد اكرام واقع شد .
مسعود با جماعت يارانش به دربار خلافت در آمدوشد بود . معاوية بن وقاريط عم عمر بن وقاريط در دربار الرشيد مىزيست ، او به مخالفت با عمر بن وقاريط و دوستى با الرشيد تظاهر مىكرد ، ولى از سوى ديگر با مسعود دوستى مىورزيد . روزى معاويه براى صبحانه سفرهاى رنگين گسترد و مسعود را دعوت كرد ولى الرشيد پيشدستى كرد و معاويه را بگرفت و اعدام كرد . مسعود در اين هنگام در سراى خليفه بود ، چون او را خبر دادند هيچ نگفت جز آنكه گفت نگذاشتند صبحانهء عربهاى خود را بخوريم . پس براى او و يارانش در عوض آن مهمانى كه بههم خورده بود از سوى الرشيد سفرهاى رنگينتر افكندند و در اكرام او مبالغه كردند .
الرشيد اكنون مىخواست مسعود را از سر راه خود بردارد . بنا شد هنگامى كه به قصر مىآيد جمعى بر سر راهش كمين كنند و بكشندش . چون مسعود به سراى خليفه رسيد ، مىخواست با ياران خود درآيد ، گفتندش تنها او خود اجازهء دخول دارد . چون به درون آمد و به مكانى رسيد كه يحيى بن عبد الرحيم با جمعى از بندگان كمين گرفته بود ، از توطئه آگاه شد و شمشير خود بركشيد و ياران را ندا درداد و توانست بازگردد و خود را به آنان برساند . ياران او نيز شمشير بركشيدند و آهنگ خروج كردند ولى همه درها را بسته يافتند . با كوشش تمام در اول را باز كردند ديدند كه ابن ماكسن صاحب شرطه با افراد خود در آنجا ايستاده است . به در دوم روى آوردند آن نيز بسته بود . در اينحال همه كسانى كه در ميان باغها خود را پنهان ساخته بودند بيرون آمدند و به سوى اعراب روى نهادند . مسعود مردانه دفاع مىكرد تا يارانش همه يك يك بيفتادند و بمردند . آخرين كس ، او بود كه كشته شد در حال سرش را بريدند و نزد الرشيد بردند . آنگاه الرشيد فرمان داد همه اعراب خلط را كه در پايتخت بودند
تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي ) — صفحة 382
مساهمون: عبد المحمد آيتى
ص٣٨٢