مراكش روى نهاد . جمعى از قبيلهء او نيز همراهش بودند . از او استقبال كردند و او را به سرايى كه برايش اختصاص داده بودند درآوردند و خليفه نيز او را بنواخت و صلات و جوايز داد . ابو عثمان كوشيد تا با رجال دولت ، از يكسو و با موحدين از سوى ديگر روابط مستحكمى برقرار كند ، و موحدين را برانگيخت كه بر گرد تخت خلافت گرد آيند . موحدين نيز روى به حضرت نهادند . خليفه الرشيد عم خود موسى بن الناصر را معين كرد كه با آنان تماس حاصل كند . در اين هنگام شيخ عربهاى خلط مسعود بن حميدان دريافت كه پيوستن موحدين به الرشيد سبب تقويت شوكت او و ضعف و ناتوانى در موقعيت عربهاى خلط خواهد شد . از اينرو نيرويى از مردان خود گرد آورد تا بر موحدين تازد . موحدين خبر يافتند و به جبال خود بازگرديدند . الرشيد كه اين سخن بشنيد به خشم آمد و پس از مشاورت با وزراى خود مصمم شد كه زعيم عربهاى خلط را به دام كشد و بكشد .
ابن وقاريط در خلال اين احوال به تحكيم و تقويت مواضع خود مىپرداخت و همپيمان و دوست قديم خود مسعود بن حميدان شيخ خلط را به عداوت تحريك مىكرد و مسعود نيز به نوبهء خود در هرجا كه ميسرش مىافتاد دست به آشوب مىزد و بر مردم ستم مىكرد و از آنان باج و خراج مىگرفت و اموال مردم تاراج مىكرد و به حرم و حريمشان تطاول مىنمود . وكيل او موسى الكافر مردى تاجر بود كه بدون هيچ آزرمى بر مردان دستگاه خلافت فخر مىفروخت . خليفه الرشيد اين همه مىديد و در آتش غضب مىسوخت و همه در اين انديشه بود كه خود را از اين مرد باغى و ستمكار خلاص سازد .
از ميان برداشتن شيخ خلط كارى آسان نبود . زيرا در حدود دوازده هزار سوار و خيل كثيرى از پيادگان در خدمت داشت با سلاح تمام . و از اموال بسيار و جامهها و ستوران نيك برخوردار . در واقع مىتوان گفت كه مسعود بن حميدان پادشاهى بىديهيم بود . « 3 »
هامش
( 3 ) . ابن عذارى ، البيان المغرب ، ص 295 - 298 .