عبد المؤمن در كنار اين نبوغ نظامى خردمندترين و هوشيارترين مردم زمان خود بود . مردى دورانديش بود با رأيى استوار و سياستى نيكو و در عين حال مكار . بسيارى از مشكلات را به نيروى زيركى و مكر خويش از پيش پاى بر مىداشت .
از كارهاى او براى نظام بخشيدن به اصحاب المهدى و طوايف موحدين در حالى كه بسيارى از اهل جماعت و اهل خمسين و اهل سبعين در حوادث از ميان رفته بودند ، اين بود كه مشايخ قبايل موحدين را از مصامده و غير ايشان به مراكش فرا خواند . چون همگان حاضر آمدند ، اعلان كرد كه موحدين را به سه طايفه يا سه طبقه تقسيم مىكند :
طبقه يا طايفهء اول به نام السابقون الاولون كه با امام المهدى بيعت كردهاند و در زمرهء اصحاب او بودهاند و با او به جنگ رفتهاند و پشت سر او نماز خواندهاند و جنگ بحيره را ديدهاند و در آن شركت داشتهاند . طبقه يا طايفهء دوم آنان هستند كه به توحيد ( يعنى آيين موحدين ) ايمان آوردهاند و بعد از جنگ بحيره تا زمان فتح وهران به سال 539 به موحدين پيوستهاند . طبقه يا طايفهء سوم كسانى هستند كه از جنگ وهران به بعد در زمرهء موحدين درآمدهاند . اين تقسيمبندى جديد پس از آنكه همهء اعتبارات از تقرب و عدالت و غير آن در آن ملحوظ گرديد به پايان آمد تا هر طبقه مكانت و مركز خويش بشناسد . « 1 »
عبد المؤمن با سياست خاص خود قبايل مختلف را مورد نواخت خويش قرار داد و آنها را به سپاه عظيم خويش داخل نمود و بدينگونه در صفوف لشكرش چنان وحدتى پديد آورد كه در هيچ يك از لشكرهاى مغرب سابقه نداشته بود . ولى اين سياست در مورد قبايل عرب كارگر نيفتاد و نتوانست آنان را ضميمهى قواى موحدين گرداند . زيرا قبايل عرب هرچند در بسيارى از نبردها يكى از جناحهاى مهم لشكر موحدى در مغرب و اندلس بودند ولى نه در دوستى خويش پايدار بودند و نه به دين يا عقيدهاى پايبند . و چيزى جز فرصتطلبى و تمتعات بىارج مادى نمىشناختند . اين تعلل در خدمت و ناپايدارى در پيمان بخصوص در مواقع
هامش
( 1 ) . رجوع كنيد به رسالهء دوازدهم از رسائل موحديه ، ص 53 و 54 .