از اين قرار كه چون عبد المؤمن در سلا وفات يافت چندى وفات او را پوشيده داشتند و او را در محفهاى نهاده از سلا به مراكش بردند ، آنسان كه گويى بيمار است . چون به مراكش رسيدند پسرش ابو حفص به نام پدر فرمانها صادر مىكرد و مىگفت كه امير المؤمنين چنين و چنان مىفرمايد . اين امر ببود تا امر بيعت گرفتن براى برادرش ابو يعقوب يوسف در همهء بلاد و نواحى پايان گرفت و امور استقرار يافت . در اين هنگام مرگ پدر آشكار نمود . « 1 » ابن خلكان در باب محمد و برادرش يوسف روايت ديگرى مىآورد كه چون عبد المؤمن درگذشت پسرش محمد مدت چهل و پنج روز يعنى تا شعبان سال 558 ه به جاى او فرمان راند ولى به زودى اوضاع دگرگون شد و از او اختلال راى و بىخرديهاى بسيار و ترس از رويارويى با حوادث پديدار گرديد . اين امور سبب خلع او شد . ابو حفص عمر و ابو يعقوب يوسف در خلع او كوشش بسيار كردند . چون محمد از خلافت خلع شد ، عمر خود را به يكسو كشيد و كارها به دست برادر سپرد . مردم با او بيعت كردند و بار ديگر اتفاق كلمه به وجود آمد . « 2 » المراكشى نيز در المعجب همين روايت را نقل مىكند « 3 » ولى اين دو روايت در برابر روايات معاصران واقعه ، ضعيف و خالى از اسناداند .
6
خليفه عبد المؤمن بن على نابغهاى يكتا بود و برخوردار از خصايلى كه ابطال بزرگ بدان مستثنى و مميزند . او به نيروى اين نبوغ عظيمترين دولت اسلامى را تشكيل داد كه از اواسط شبه جزيرهء اسپانيا در شمال تا حوالى صحراى بزرگ افريقا در جنوب و از طرابلس غربى در مشرق تا سواحل اقيانوس اطلس گسترده بود و توانست آن را در موقعيتهاى سخت در برابر امارات و قبايل بربرى متخاصم كه
هامش
( 1 ) . ابن الاثير ، الكامل ، ج 11 / ص 109 .
( 2 ) . ابن خلكان ، وفيات الاعيان ، ج 2 / ص 493 .
( 3 ) . المراكشى ، المعجب ، ص 131 .