ان الزراجين قوم قد و ترتهم * و طالب الثأر لم تؤمن بوائقه
و للوزير الى آرائهم ميل * لذاك ما كثرت فيهم علائقه
فبا در الحزم فى اطفاء نارهم * فربما عاق عن امر عوائقه
هم العدو و من والاهم كهم * فاحذر عدوك و احذر من يصادقه
اللّه يعلم انى ناصح لكم * و الحق ابلج لا تخفى طرائقه . « 1 »
ظاهرا اين ابيات در عبد المؤمن مؤثر افتاد و خود نيز مهياى اين اقدام بود .
چون ابو جعفر بن عطيه از اين دسايس آگاه شد به شتاب بازگرديد تا از خود دفع اتهام كند ، ولى تا به مراكش رسيد فرمان شد كه در بندش كشند . چند روز ديگر در نهايت تحقير برهنهسر و شكستهدل او را به مسجد جامع بردند و مردم را احضار كردند تا هركس هرچه از اعمال او مىداند بگويد . مشايخ موحدين و طلبه و هيئتهايى كه از اندلس آمده بودند همه در آن مجلس حضور داشتند . ابن عمر از سوى خليفه از آنها خواست كه هرچه از وزير معزول مىدانند بگويند . عبد السلام الكومى وزير جديد جمعى از ياران خود را به مجلس آورده بود تا بدانگونه كه تعليمشان كرده بود پاسخ دهند . تنها كسى كه زبان به دفاع او گشود ابن وزير صاحب پيشين شلب و باجه بود كه برخاست و گفت كه هرچه به ابن عطيه داده دو برابر آن به او بازگردانيده است . و هرگاه خليفه بردهاى سياه را واسطهء ميان خود و رعايا گرداند ، بر رعاياست كه او را تعظيم كنند يا هدايايى تقديمش نمايند . چون مجلس پايان گرفت ابن عطيه را به زندان تاريك بازگردانيدند . برادرش ابو عقيل را نيز به زندان بردند . دو برادر چند ماه در حبس سپرى ساختند .
ابن عطيه براى رهايى خويش قصائد دلگداز گفت ولى در عبد المؤمن مؤثر نيفتاد . گويند سبب قساوت قلب عبد المؤمن نسبت به او اين بود كه رازى را كه با او در ميان نهاده بود فاش كرده بود . ماهيت اين راز را المراكشى چنين توضيح مىدهد كه يحيى بن ابى بكر صحراوى ، يا ابن الصحراوى سوار دلير مرابطين - كه اخبار او را آورديم - از عبد المؤمن امان خواست . عبد المؤمن او را امان داد و اكرامش كرد و او را بر بقاياى لمتونه امارت داد . زوجهء ابن عطيه زينب دختر ابو بكر
هامش
( 1 ) . ابن الابار ، الحلة السيراء ، ص 216 . ابن الخطيب ، الاحاطه ، ج 1 / ص 274 .