بر اين به آشوب و كشتارشان در نواحى مصر پايان داده شده است . اگر كار برعكس شد ، آنان را به حال خود رها مىكنيم . المستنصر اين راى بپسنديد و وزير خود را در سال 441 ه نزد عربها فرستاد . وزير به ميان احياء ايشان رفت و شيوخ را مالى بسيار بخشيد و به ميان عامه نيز اشتر و دينار تقسيم كرد و اجازه داد كه از نيل بگذرند و گفت ملك مغرب و ملك معز بن باديس را به شما عطا كرديم .
عربها را طمع بجنبيد و بدين اميد كه در افريقيه به هرچه خواهند ، خواهند رسيد ، نخست جمع كثيرى از بطون سليم و هلال از نيل گذشتند و به برقه رفتند ، در برقه فرود آمدند و از آنجا به بلاد اطراف حمله كردند و هرچه يافتند تاراج كردند . آنگاه به ديگر برادران خود كه در مشرق نيل بودند پيام دادند و آنان را نيز فراخواندند . پس از آنكه هر نفر را دو دينار عطا كردند ، جمع كثير ديگرى از نيل گذشته رهسپار افريقيه شدند . اراضى مفتوحه ميان ايشان تقسيم شد ، ناحيهء شرقى نصيب بنى سليم شد و نواحى غربى نصيب بنى هلال . طوايف سليم و حليفانشان در واحه و ناصره و عمره در سرزمين برقه جاى گرفتند و قبايل دياب و زغبه و همه بطون هلال به افريقيه رفتند . چون انبوه ملخها به هرجا و هرچه مىرسيدند نابود مىكردند تا در سال 443 ه وارد افريقيه شدند .
از شيوخ ايشان نخستين كسى كه به افريقيه رسيد امير قبيلهء رياح ، موسى بن يحيى الصنبرى بود . معز بن باديس هنگامى كه سرازير شدن عربها را به اراضى خود ديد به فكر استمالت و همپيمانى با ايشان افتاد . موسى را نزد خود خواند و به دامادى خويش سرافراز نمود و او را به فراخواندن عربها ترغيب كرد . بدين اميد كه سبب تقويت او گردند و در لشكركشيهاى خود از آنان يارى جويد . ولى عربها در آن بلاد به شدت دست به تاراج و كشتار و فساد گشودند . و شعار خلافت فاطمى آشكار كردند و بر احياء صنهاجه تجاوز ورزيدند . معز بن باديس خشمگين شد و برادر موسى را در بند كشيد و با سپاه خود از شهر قيروان بيرون آمد و از پسر عم خود حماد بن بلكين صاحب القلعه مدد خواست . او نيز مدد فرستاد . زناته و بربر گرد او را گرفتند و با اين سپاه جرار در برابر عربها استوار بايستاد . گويند شمار سپاهيان او سى هزار نفر بود . بر مقدمهء لشكر او قبايل رياح و زغبه و عدى بودند . چون دو سپاه مصاف دادند ، عربهايى كه به او دست بيعت داده بودند رهايش كردند و رفتند .
تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي ) — صفحة 306
مساهمون: عبد المحمد آيتى
ص٣٠٦